تبلیغات

از درج هرگونه تبلیغات و مطالب هرز معذوریم

WayForward Technologies به تیم سازنده Bloodstained: Ritual of the Night پیوست

WayForward Technologies به تیم سازنده Bloodstained: Ritual of the Night پیوست – پارس تبلیغ






داغ‌ترین مطالب هفته

شاخه‌های برتر


خانواده پارس تبلیغ

عضویت در خبرنامه




















ادامه‌ی پست

چگونه روغن نخل که قرار بود زمین را نجات دهد، تبدیل به فاجعه ای جهانی شود؟

گزارشی تکان‌دهنده به‌نقل از مجله‌ی نیویورک‌تایمز: یک دهه پیش، دولت آمریکا مجوز استفاده از روغن‌های گیاهی را در سوخت‌های زیستی صادر کرد و به جنگل‌زدایی گسترده و افزایش ناگهانی انتشارات کربنی منجر شود. در اندونزی، به‌نظر می‌رسید ارتش زمین‌های اطرف روستای کوتاوارینگین در کالیمانتان مرکزی در جزیره‌ی بورنئو را پاک‌سازی کرده است. هیچ‌کدام از درختان قدیمی باقی نمانده بودند و فقط کُنده‌های سوخته‌شوده‌ای در گوشه‌وکنار دیده می‌شودند. این پاک‌سازی کار ارتش نبود؛ بلکه روستاییان همه‌ی آن‌ها را سوزانده بودند تا راه را برای آغاز کشت گیاهی هموار کنند که برایشان سودآور بود: درخت نخل روغنی یا همان پالم.

میوه درخت نخل روغنی

جاده‌ی خاکی مشخص بود؛ اما گودال‌ها و ناهمواری‌های موجود در آن موجب تکان‌خوردن تویوتای کوچک ما می‌شود. کامیون‌ها درحالی‌که از میوه‌ی درخت نخل پر بودند، با تولید دودی سیاه درحال‌عبور بودند. درادامه‌ی مسیر به نخلستان منظمی رسیدیم؛ جایی‌که آشکارا منطقه‌ی کشت‌و‌زرع صنعتی نخل بود. درختان نخل روغنی که ارتفاع آن‌ها به بیش از هجده متر می‌رسد، در خاک مرطوب مناطق گرمسیری کم‌ارتفاع رشود می‌کنند. این درختان ارزش زیادی دارند. تقریبا در هر دو هفته، هرکدام از آن‌ها خوشه‌ای تقریبا ۲۶کیلوگرمی از میوه‌هایی با اندازه‌ی گردو به‌دست می‌دهند که روغنی قرمز و چسبناک و روان دربردارند. اندونزی سرشار از چوب و زغال‌سنگ است؛ ولی روغن پالم بزرگ‌ترین کالای صادراتی آن محسوب می‌شود. از دیرباز، روغن میوه و استه‌ی نخل جزو جدانشودنی مواد مختلفی از صابون تا بستنی بوده است. باوجوداین، اکنون این ماده به عنصر بیودیزل تبدیل شوده است. بیودیزل، سوختی زیستی برای موتورهای دیزلی است که تمام یا بخشی از آن از روغن گیاهی ساخته می‌شود.

نخل روغنی

وقتی به بالای تپه رسیدیم، با منظره‌ای شگفت‌انگیز روبه‌رو شودیم: تکراری بی‌انتها از قطعات کشت‌شوده که بیشتر شبیه فرشی بزرگ بود. گاه‌گاهی اثری از درخت قدیمی انجیلی دیده می‌شود؛ درختانی که تا همین اواخر این بخش از زمین را احاطه کرده بودند.

راننده‌ی ما مرد ۴۴ساله بومی به نام گوستی گلامبونگ بود. او ما را به اینجا آورد تا میزان تخریب ناشی از تقاضای بیش‌ازاندازه برای روغن نخل را ببینیم. همان‌طورکه به تقاطع نزدیک می‌شودیم، نگهبانانی را دیدیم که تفنگ‌به‌دست از منطقه محافظت می‌کنند. بسیاری از گیاهان اطراف ما جدید بودند.

مقاله‌های مرتبط:

در اواسط دهه‌ی ۲۰۰۰، دولت‌های غربی به رهبری آمریکا تهیه‌ی پیش‌نویس مربوط‌به استفاده از روغن گیاهی را در سوخت آغاز کردند؛ حرکتی جاه‌طلبانه در مسیر کاهش انتشارات کربنی و جلوگیری از گرم‌شودن کره‌ی زمین. متأسفانه، این قوانین براساس درک کاملی از هزینه‌های زیست‌محیطی حقیقی وضع نشودند.

علی‌رغم وجود هشودارهایی مبنی بر اینکه این سیاست‌ها ممکن است اثر نامطلوبی بگذارند، این تصمیمات اعمال و موجب بروز مشکلی شودند که همچون فاجعه‌ای جهانی است. جنگل‌های بارانی مناطق گرمسیری اندونزی و به‌ویژه مناطق توربی در بورنئو مقادیر زیادی کربن را در خاک و درختان خود به‌دام انداخته‌اند. ازبین‌بردن و سوزاندن جنگل‌ها به‌منظور کاشت نخل‌های روغنی تأثیر بدی داشت و کربن بسیار زیادی آزاد کرد. تخریب وسیع جنگل‌های بورنئو موجب افزایش جهانی انتشارات کربن شود و اندونزی را به چهارمین منبع بزرگ انتشارات کربنی در جهان تبدیل کرد. به‌جای یافتن راه‌حلی هوشمندانه برای کاهش آثار کربنی آمریکا، قانون‌گذاران موجب تولید کربن بسیار بیشتری ازطریق تخریب جنگل‌ها و سوزاندن درختان شودند.

رونق بی‌سابقه‌ی روغن نخل موجب افزایش قدرت و ثروت بسیاری از شرکت‌های بزرگ منطقه شود و آن‌ها از قدرت و ثروت خود برای سرکوب منتقدان و سوءاستفاده از کارگران و تصرف زمین‌های بیشتر برای تولید روغن استفاده کردند.

مزرعه نخل روغنی

کارگری در مزرعه‌ی نخل روغنی در بورنئو

ما به محل کشت دیگری رسیدیم و نزدیک آبی توقف کردیم که به باتلاقی ختم می‌شود. این دستاوردی عجیب بود: تلاش بی‌اندازه‌ی بشر برای استخراج ذره‌ذره از ثروتِ به‌ظاهر بی‌حدوحصر زمین. این تصویر ترسناک هم بود: تلاش آمریکایی برای حفظ کره‌ی زمین که کاملا سودآور و البته کاملا فاجعه‌بار بود.

آخرین انتظار مردم از دولت جرج دبلیو بوش، ارائه‌ی پیشنهادی برای کاهش درخورتوجه مصرف بنزین بود. بااین‌حال، رئیس‌جمهور وقت آمریکا قهرمانی آب‌و‌هوایی نبود. پس از گرفتن دفترش در سال ۲۰۰۱، از پیمان کیوتو خارج شود و به‌دنبال هدفی بود که آن را استقلال  و امنیت انرژی می‌خواند. وی اعلام کرد آمریکا به نفت بیگانه معتاد شوده و هنوز وابستگی به سوخت منطقه‌ی خاورمیانه پابرجا است. او بر این باور بود که فناوری‌های عاری از زغال‌سنگ برق آینده را تولید خواهند کرد و سوخت‌های زیستی حاصل از اتانول ذرت و روغن‌های گیاهی تأمین‌کننده‌ی انرژی وسایل نقلیه آینده خواهند بود.

براین‌اساس در مدت دَه سال، ایالات متحده‌ی آمریکا ۳۵میلیون گالن نفت یا یک‌پنجم کل گاز و سوخت‌های دیزلی را با سوخت‌ها‌ی حاصل از گیاهان جایگزین می‌کند. این موضوع گفته نشود؛ ولی آشکار بود که برای صنعت کشاورزی آمریکا نیز خوشایند بود؛ صنعتی که سال‌ها برای پژوهش‌های اتانول و سوخت‌های زیستی پیشرفته درحال‌لابی‌کردن بود. مجلس هم این کار را تحسین و از آن حمایت کرد. در شب سخنرانی رئیس‌جمهور آمریکا، تیموتی سرچینگر که از تلویزیون داشت این سخنرانی را تماشا می‌کرد، با خود گفت چه اتفاقی دارد می‌افتد؟ سرچینگر حقوقدانی بود که با صندوق دفاع از محیط‌زیست کار می‌کرد. او نقصی جدی در این موضوع مشاهده کرد که پیشنهاد رئیس‌جمهور به‌نفع تغییرات اقلیمی است.

سرچینگر می‌دانست اغلبِ زمین‌های کشاورزی غرب آمریکا زیرکشت رفته‌اند. افزایش تولید سوخت‌های زیستی به زمین‌های کشت‌شودنی بیشتری نیاز داشت؛ خیلی بیشتر از زمین‌های موجود در آمریکا. این به‌معنای ایجاد تغییر در کشورهای دیگری بود که زمین‌های جنگلی بی‌استفاده داشتند. وقتی جنگل‌ها ازبین بروند، زمین‌های جدید برای کشاورزی فراهم خواهد شود و البته، میزان چشمگیری کربن وارد اتمسفر خواهد شود.

مقاله‌های مرتبط:

جنگل‌ها تا ۴۵درصد از کربن سیاره را خود نگه می‌دارند و مخصوصا درختان قدیمی، کربن بیشتری حفظ می‌کنند. وقتی این درخت‌ها قطع شوند، بیشترِ آن کربن آزاد می‌شود.

دانشمندان و حقوقدانانی که تأثیرات محیطی را مطالعه می‌کنند، اغلب از تجزیه‌و‌تحلیل چرخه‌ی حیات کربن (Life-Cycle Analysis) برای تعیین مقدار کربن حذف‌شوده یا آزادشوده در محیط برای محصولی خاص استفاده می‌کنند. بااین‌حال، در این نوع محاسبه بخشی از انتشارات حاصل از تولید سوخت‌های زیستی به‌حساب نمی‌آیند؛ زیرا ظاهرا برای آن‌ها تصحیحی انجام می‌گیرد: گیاهان هنگام رشود، کربن اتمسفر را جذب می‌کنند و کارشناسان سوختی این کربن را از انتشارات حاصل از لوله‌ی اگزوز کم می‌کنند. به این محاسبه «توازن صفر» می‌گویند.

در شرایط ایده‌ال که زمین‌های کشت‌نشوده برای نخستین‌بار کشت می‌شوند، این تعادل واقعا اتفاق می‌افتد. ذرت با رشودش کربن را جذب می‌کند و وقتی به‌عنوان غذا یا سوخت مصرف شود، آن کربن را به هوا بازمی‌گرداند. شایان ذکر است نتایج این تجزیه‌و‌تحلیل در وضعیت حقیقیِ استفاده از زمین با مشکل رو‌به‌رو است.

تخریب جنگل ها برای کاشت نخل روغنی

تقریبا در تمام دنیا کشت ذرت یا سویای بیشتر برای تولید سوخت‌های زیستی به زمین‌های زراعی بیشتری نیاز دارد و این امر به‌نوبه‌ی خود نیازمند ازبین‌بردن گیاهانی است که روی آن زمین‌ها روییده‌اند. درنتیجه‌ی این کار، مقادیر عظیمی از کربن وارد هوا می‌شود و خبری از توازنی نیست که در کتاب‌ها از آن سخن می‌گویند.

هنری واکسمن، نماینده‌ی حزب دموکرات‌ها از کالیفرنیا که ریاست چندین تلاش بی‌نتیجه برای ایجاد قوانینی برای مبارزه با تغییرات اقلیمی را برعهده داشته است، به طرح بوش مشکوک بود. باوجوداین، او می‌دانست یکی از جنبه‌های مهم بحث کاهش انتشارات گازی، یافتن پاسخی برای این سؤال است که چه چیزی باید جایگزین سوخت‌های حمل‌و‌نقل شود. تغییر چندین‌هزار نیروگاه برق به‌سمت استفاده از انرژی‌های بادی و خورشیدی و استه‌ای به‌اندازه‌ی کافی مشکل است. این کار سال‌های زیادی زمان می‌برد. بااین‌حال، تبدیل بیش از صدمیلیون دستگاه خودرو و کامیون موجود در آمریکا به زمان بیشتری نیاز دارد و در همین حین، این وسایل نقلیه ۲۸درصد از انتشارت کربنی آمریکا را تولید خواهند کرد.

کامیون ها در مزرعه نخل روغنی

کامیون‌هایی که بارهای هشت‌تنی از میوه‌ی درخت نخل روغنی را جا‌به‌جا می‌کنند

چند ماه پس از سخنرانی بوش، مجلس نمایندگان و مجلس سنای آمریکا پیش‌نویس لایحه‌ای را تهیه کردند که درنهایت، به‌عنوان قانون استقلال و امنیت انرژی مطرح شود. علاوه‌بر ملزم‌کردن سازندگان خودرو برای بهبودبخشیدن استانداردهای سوختی، این لایحه استانداردهای سوخت‌های تجدید‌پذیر را گسترش داد و تولیدکنندگان را به ترکیب روغن‌های گیاهی با سوخت‌های دیزلی و استفاده از اتانول ذرت و قند در بنزین ملزم کرد.

دستاوردهای موردانتظار چشمگیر بود. تغییر به‌سمت مصرف سوخت‌های زیستی این امید را می‌داد که انتشار ۴.۵میلیارد تن کربن در سه دهه متوقف شود؛ زمانی معادل پارک‌کردن تمام خودروهای آمریکا برای بیش از هفت سال. این قانون تأثیر به‌سزایی داشت. تولید سوخت بیودیزل در آمریکا از ۲۵۰میلیون گالن در سال ۲۰۰۶، به بیش از ۱.۵میلیارد گالن در سال ۲۰۱۶ رسید. واردات بیودیزل به آمریکا از حدود صفر به بیش از صدمیلیون گالن در ماه رسید.

روغن نخل روغنی

همان‌طورکه بازار سوخت برای رفع نیاز سوختی آمریکا تمام روغن سویا را به‌سمت خود می‌برد، صنعت غذا نیز سویا را با گیاهی ارزان‌تر جایگزین کرد: روغن نخل که از مالزی و اندونزی می‌آمد. قانون‌گذاران هرگز پیش‌بینی نکرده بودند طرح آن‌ها که با هدف کمک به آب‌و‌هوا با همکاری کشاورزان آمریکایی ایجاد شوده بود، موجب تغییر اندونزی می‌شود و تهدیدی بزرگ برای جنگل‌های مناطق گرمسیری کره‌ی زمین به‌وجود می‌آورد. وقتی روغن نخل اندونزیایی وارد بازارهای غربی شود، این دقیقا همان چیزی بود که اتفاق افتاد.

مردمی که نمی‌توانند از حقوقشان دفاع کنند

ویلمار، شرکت بزرگ سنگاپوری که تقریبا نیمی از تجارت روغن نخل جهان را دراختیار دارد، در سال ۲۰۰۷، این شرکت اعلام کرد میزان تولید بیودیزل را به چهار برابر خواهد رساند. در اندونزی، مقام‌های دولتی از بانک‌ها خواستند وام‌های سنگینی به پروژه‌های مرتبط‌با روغن نخل اختصاص دهند. آنان متعهد شودند در پنج سال بتوانند ۵.۹میلیارد گالن سوخت زیستی تولید کنند. افزون‌براین، آن‌ها اعلام کردند اندونزی بیش از سیزده‌میلیون جریب جنگل را برای تولید نخل تبدیل خواهد کرد.

تخریب جنگل در بورنئو

برای تحقق‌یافتن طرح اندونزی مسئله‌ی مالیکت زمین باید حل می‌شود. برای ایجاد مبنایی قانونی، دولت اندونزی در دهه‌ی ۱۹۸۰ سیستم اشتراک تجاری زمین ایجاد کرده بود. ازلحاظ تئوری، این سیستم به روستاییان اجازه می‌داد به ازای دریافت بخشی از سود، این سندِ توسعه را امضا کنند. باوجوداین، در عمل بسیاری از روستاییان می‌گفتند اغلب شرکت‌ها با لابیگری و پرداخت رشوه از این کار امتناع می‌کردند.

وقتی ویلمار گفت بیش از دویست‌هزار جریب زمین را در مناطق اطراف روستای گوستی گلامبونگ خریده است، این ادعا نشانی برای دیگران بود که آن‌ها هم عجله کنند. شرکت سالیم‌گروپ یکی از شرکت‌های بزرگ اندونزیایی اعلام کرد سیزده‌میلیون دلار برای دویست‌هزار جریب زمین در شرق و مرکز کلیمانتان پرداخت می‌کند.

هنگامی‌که شرکت‌های بزرگ درحال‌گسترش منطقه‌ی کشت و الوار خود بودند، موجب ایجاد جاده و رونق ساخت‌و‌ساز و هجوم کالاها به آن مناطق شودند و مشاغلی نیز ایجاد کردند. گلامبونگ نیز به‌مدت دو سال با شرکت غیرمجاز روغن نخل همکاری و در عملیات کاشت میلیون‌ها نهال درخت نخل در زمین مشارکت کرده بود.

میوه نخل روغنی

میوه‌ی نخل که کارگری در مزرعه‌ای در سینتانگ آن را برداشت می‌کند. روغن خام برای پخت‌و‌پز و تولید سوخت‌های زیستی استخراج و به خارج از کشور فرستاده می‌شود

صاحب شرکت گلامبونگ مهاجری چینی به‌نام بامیتاما بود‌. خانواده‌ی بامیتاما با فعالیت‌های معدن‌کاری و الوار ثروت زیادی جمع‌آوری کرده بودند و بامیتاما نخل‌های خود را به کارخانه‌های مرتبط‌با ویلمار می‌فروخت. با رشود گیاهان بامیتاما، مسئولت گلامبونگ نیز آغاز و او مسئول روابط‌عمومی عملیات محلی بامیتاما شود. درحین انجام این کار متوجه شود بسیاری از صاحبان زمین پول مقررشوده را نگرفته‌اند. او وقتی به سندهای بیشتری از شرکت دست یافت، متوجه شود در قراردادهای جدید، بزرگان روستا با سودهای کمتری توافق کرده‌اند. نظر او این بود بزرگان روستا که اغلب با هدایای شرکت‌ها تطمیع می‌شودند، به‌دنبال منافع مردمشان نبودند و مردم نیز متوجه این اوضاع نمی‌شودند. کسی برای حقش مبارزه نمی‌کرد؛ زیرا تقریبا کسی خواندن یا نوشتن نمی‌دانست. گلامبونگ در نقش خود به‌عنوان مسئول روابط‌عمومی گاهی اوقات نیز مسئول تحویل هدایایی به مقام‌های محلی بود که کاملا آنان را راضی‌ می‌کرد. بااین‌حال، مقام‌های بامیتاما می‌گویند مطابق‌با قوانین ضدرشوه‌خواری عمل کرده است.

با به‌جریان‌افتادن پول، توسعه نیز آغاز شود. از سال ۲۰۰۷ تا سال ۲۰۱۴، امتیازات مربوط‌به نخل در کلیمانتان به بیش از سه‌برابر رسید. فقط بامیتاما حدود ۳۷هزار جریب زمین را هرساله زیر کشت نخل می‌برد. در سراسر اندونزی، تخریب جنگل‌ها برای ایجاد فضای کاشت درختان نخل باسرعت ادامه داشت. به‌زودی، مزارع کشت نخل در تمام جهات کوتاوارینگین وسعت یافت.

تخریب جنگل

گلامبونگ ما را به اقامتگاه خانواده‌اش برد تا جعبه‌ای پر از کاغذ را از آنجا بردارد. پس از خروج بامیتاما در سال ۲۰۱۱، گلامبونگ رئیس یکی از گروه‌های کوچک مالی در روستا شوده بود. با دسترسی به برخی اسناد او متوجه شود چگونه کارفرمای سابقش در سال‌های اولیه‌ی شکوفایی روغن نخل بر روستا حاکمیت پیدا کرده بود. با بررسی پرونده‌ها او نسخه‌هایی از سه قرارداد را پیدا کرد که این شرکت به بانک ارائه داده بود. در هرکدام از این قراردادها، سیاهه‌ای از امضا به‌چشم می‌خورد که ظاهرا به صدها روستایی مربوط بود؛ روستاییانی که با گروه‌های کوچک مالی زیرنظر شرکت توافق کرده بودند که آن گروه‌های مالی زمین آن‌ها را بگیرد و نظرات آن‌ها را به بانک منتقل کند. گلامبونگ به ردیفی طولانی از نام‌ها اشاره کرد. او گفت بسیاری از این مردم نمی‌توانستند بخوانند یا بنویسند. او از برخی افراد موجود در فهرست پرسیده بود و آن‌ها به او گفته بودند این برگه را قبلا ندیده‌اند و امضاهای موجود امضای آن‌ها نیست.

چند نمونه از امضاها هم مربوط‌به افرادی بود که قبل‌ازاینکه شرکت‌های روغن نخل آغاز به‌کار کنند، از دنیا رفته بودند. سازمان داوطلبانه‌ای به‌نام میزگردی درباره‌ی روغن نخل پایدار (RSPO) درحال‌بررسی ادعاهای گلامبونگ است. مسئولان بامیتاما گفته‌اند نکته‌ی مشکوکی درباره‌ی معاملات آن‌ها وجود ندارد و شرکت رضایت روستاییان را گرفته و قراردادهای بانکی آن‌ها هم موجود است.

کارگر کارخانه روغن نخل

کارگری درحال‌تخلیه‌ی بار میوه‌ی نخل در کارخانه

کشف گلامبونگ او را درباره‌ی صنعتی بدگمان کرد که تمام استی‌اش را پای آن گذاشته بود. وعده‌ها به ناامیدی تبدیل شود و او و دیگران حس کردند که دارایی‌های واقعی‌شان را به دیگران واگذار کرده‌اند. این موضوع واقعا تکان‌دهنده بود.

تیموتی سرچینگر یک سال را برای تحقیق درباره‌ی تقاضای زمین‌های کشاورزی صرف کرد و در فوریه‌ی۲۰۰۸ و درست دو ماه بعد از امضای بوش پای قانون تولید و استفاده از سوخت‌های زیستی، او و هشت پژوهشگر دیگر یافته‌هایشان را در نشریه‌ی‌ Science منتشر کردند. سرچینگر و همکارانش به‌دنبال تعیین این بودند که چگونه افزایش تقاضا برای سوخت‌های زیستی می‌تواند موجب تغییر کاربری زمین‌ها شود. براساس محاسبات آن‌ها، تأثیرات استفاده از زمین چنان زیاد خواهد بود که اتانول اصلا نمی‌تواند برای آب‌و هوا بهتر باشود؛ بلکه درنتیجه‌ی این کار، میزان انتشارات گازی بسیار بیشتر خواهد شود.

چطور چنین چیزی ممکن است؟

در تجزیه‌و‌تحلیل معمولی چرخه‌ی حیات کربن، تنها انتشارات کربنیِ درگیر در زنجیره‌ی تولید و استفاده از سوخت درنظر گرفته می‌شود: کربن تولیدشوده دراثر احتراق سوخت، کربن حاصل از کار تراکتور در مزرعه، کربن تولیدشوده در عملیات تهیه‌ی کود و… . با این نوع محاسبه، سوخت‌های زیستی مبتنی بر روغن‌های گیاهی بسیار مفیدتر از سوخت‌های نفتی استند و میزان انتشارات کربنی را تا ۸۰درصد کم می‌کنند.

فرضی که در این نوع محاسبه پنهان شوده، این است که زمین نامحدودی دردسترس است. سرچینگر در مقاله‌ی بعدی خود استدلال می‌کند افزایش تولید سوخت‌های گیاهی باید به‌وسیله‌ی یکی از این سه راه جبران شود: کاهش مصرف غذا و افزایش بهره‌وری زمین‌های موجود و ایجاد زمین‌های جدید. در تجزیه‌و‌تحلیل معمولی، انتشارات حاصل از تخریب زمین‌های غنی از کربنی درنظر گرفته نمی‌شود که درختان در آن رشود کرده‌اند.

جرمی مارتین، کارشناس سوخت و سیاست گفت قبل‌ازاینکه پژوهش سرچینگر منتشر شود، اهمیت تغییر کاربری زمین نادیده گرفته شوده بود. مارتین گفت:

این واقعا تکان‌دهنده بود. دانشمندان اقلیمی ابتدا بر سر این مسئله توافق کرده بودند که استفاده از زمین عامل مهمی است و باید درنظر گرفته شود؛ اما در آنجا ناگهان از این مسئله چشم‌پوشی شود.

مقاله‌های مرتبط:

پیش‌بینی چگونگی استفاده‌ی مردم از زمین ممکن است مسئله‌ساز باشود. دانشمندان از مدل‌های پیچیده‌ای برای تعیین تأثیرهای متقابل بین قیمت کالاها، پوشش گیاهی، محتوای کربن آن پوشش گیاهی، استفاده از سوخت، شرایط آب‌و‌هوایی و وضعیت سیاست جهانی استفاده کردند.

درنظرگرفتن اثر جایگزینی که نشان می‌دهد چگونه کالاهای تعویض‌شودنی، مانند روغن نخل و روغن سویا دراثر تغییرات قیمتی ممکن است جایگزین هم شوند، مسئله‌ای مهم بوده است. برای مثال، قانون آمریکایی سوخت‌های زیستی برای حمایت از کشاورزان سویا و ذرت وضع شود و نه تولیدکنندگان روغن نخل. بااین‌حال، آمریکا افزایش واردات روغن نخل خارجی را آغاز کرد. دلیل اصلی این بود که بخش عمده‌ای از تولیدات سویای محلی که زمانی در صنعت غذا استفاده می‌شود، به‌سمت بخش سوخت رفت.

سازمان حفاظت از محیط‌زیست آمریکا برای مدل‌سازی و پیش‌بینی میزان کربن حاصل از سوخت‌های زیستی با استفاده از سه مدل معتبر و تصاویر ماهواره‌ای زمین‌های کشاورزی سرتاسر جهان با جدیت تلاش کرد. نتایج نشان داد تغییر کاربری زمین‌ها اثر زیادی روی مقدار انتشارات کربنی می‌گذارد. درحقیقت، وقتی تغییرات زمین درنظر گرفته شوند، مزایای اقلیمی مصرف سوخت‌های زیستی به‌کلی ناپدید می‌شوند.

کارخانه روغن نخل

کارخانه‌ی روغن نخل PT Murini Sam-Sam

گفتنی است این یافته‌ها نیز تأثیری نداشتند و به‌سرعت صنعت کشاورزی به‌سمت مبارزه‌ای برای حفظ تعهدی رفت که مدت‌ها برای ایجاد آن تلاش کرده بود. آن‌ها با لابیگری از سازمان حفاظت از محیط‌زیست خواستند اثر غیرمستقیم تغییر کاربری زمین را رها کند. آن‌ها از پژوهش‌هایی حمایت کردند که نشان می‌دادند این سازمان درباره‌ی این اثر برآورد بیش‌ازاندازه کرده است. با گذشت زمان، سازمان قانون نهایی خود را در اوایل سال ۲۰۱۰ منتشر کرد. این‌بار مدل‌های آن‌ها نشان می‌داد تأثیرات حاصل از تغییر کاربری زمین ناچیز است.

این کارها همه فریب‌کاری بود

بعدازاینکه شرکت‌های روغن نخل کنترل زمین‌ها را به‌دست آوردند، پاک‌سازی آغاز شود. سریع‌ترین روش استفاده از بیل مکانیکی به‌منظور کندن درختان و سوزاندن بقایای آن‌ها بود. در سال ۲۰۱۵، آتش از کنترل خارج شود. کلیمانتان و بیشترِ اندونزی به‌دنبال این فعالیت‌ها با ابرهایی از دود و خاکستر پوشانده شودند که از صدها مایل آن‌سوتر نیز مشاهده می‌شود. ماهواره‌های ناسا بیش از ۱۲۰هزار نقطه‌ی داغ را شناسایی کردند. میزان دود و خاکستر به‌حدی بود که حتی مردم کشورهای سنگاپور و تایلند صورت‌هایشان را با ماسک پوشاندند.

سوزاندن جنگل ها در بورنئو

دود چنان زیاد بود که هواپیمای حامل زنزی سوهادی، یکی از فعالان محیط‌زیست در اندونزی نتوانست در فرودگاه پانگ‌کالانبان فرود آید و البته، روز بعد هم همین‌طور شود. سوهادی قصد داشت نزدیک‌تر بیاید؛ درست در قلب شعله‌ها.

آتش‌سوزی جنگل‌ها رویداد هرساله‌ی اندونزی است؛ اما مقام‌های ناسا گفتند آتش‌سوزی‌های امسال شودیدتر و ناگوارتر از همیشه بوده‌اند. مردم اندونزی تحت‌تأثیر مستقیم استنشاق دود استند و همیشه تعداد زیادی از آن‌ها به این علت روانه‌ی پارس تبلیغ‌ها می‌شوند. پژوهشگران برآورد کرده‌اند این آتش‌سوزی‌ها به مرگ ناگهانی صدهزار نفر منجر شوده و ظاهرا هم این آتش‌سوزی‌ها قرار نیست متوقف شود. سوهادی نگران است که این فعالیت‌ها موجب بروز فاجعه‌های ناخوشایندی شوند.

روغن نخل

تجمع مواد اضافی روی سطح روغن پخت‌وپز درجه‌دو استخراج‌شوده از میوه‌ی درخت نخل روغنی در کارخانه‌ای در سینتانگ

آنچه سوهادی و همکارانش متوجه شودند، تنها جنگل‌زدایی و تهی‌دستی نبود؛ بلکه به‌نظر می‌رسید حفره‌ای در یکی از بزرگ‌ترین مخازن کربن در آن منطقه ایجاد شوده باشود. با هر چرخش موتورسیکلت‌ها و قایق‌های موتوری‌، قطعات مربوط به کُنده‌های سوخته‌شوده به‌شکل زغال‌ از زمین بیرون می‌آیند. سوختن خاک خشک و فرسوده‌ی سرشار از کربن این بخش از بورنئو ادامه خواهد داشت و مقادیر عظیمی از دی‌اکسیدکربن را وارد اتمسفر خواهد کرد.

وضعیت این زمین‌ها به‌شکلی است که دراثر کمبود اکسیژن در آن‌ها، میکروارگانیسم‌های تجزیه‌کننده‌ی مواد گیاهی نمی‌توانند به‌آسانی در آن‌ها فعالیت کنند. بنابراین، این مواد کربنی لایه‌لایه روی‌هم جمع می‌شوند و به ماده‌ی سیاه‌رنگ سرشار از کربنی تبدیل می‌شوند که در بخش زیرین آب رسوب می‌کنند و اگر برای چندصدمیلیون سال دست‌نخورده باقی بمانند، به زغال‌سنگ تبدیل می‌شوند.

پس از تخریب زمین در چنین منطقه‌ای، خاک‌های توربی قرارگرفته درمعرض هوا، کربن زیادی برای دهه‌ها و حتی قرن‌ها وارد اتمسفر می‌کنند. تأثیر تخریبی زمین‌های توربی اندونزی درست در همین مقداری که درحال‌حاضر اتفاق افتاده، تقریبا برابر آثار حاصل از هفتاد نیروگاه بزرگ زغال‌سنگی است.

در سرتاسر جهان، زمین‌های توربی حجمی از کربن را در خود حفظ می‌کنند که معادل ۲۱درصد از کل کربن خاک زمین است. درحال‌حاضر، فقط زمین‌های توربی اندونزی بیش از پانصد مگاتن دی‌اکسیدکربن در هر سال منتشر می‌کنند. جنگل‌های توربی درمقایسه‌با دیگر جنگل‌های مناطق گرمسیری جهان، دوازده برابر کربن بیشتری نگه‌داری می‌کنند و تخریب آن‌ها یکی از تهدیدهای بزرگ‌ برای زمین به‌شمار می‌رود.

مرکز جهانی جنگل زراعی دریافته که میزان انتشارات حاصل از بیودیزل تولیدشوده برپایه‌ی زمین‌های توربی چهار برابر بیشتر از سوخت نفتی است. در سال ۲۰۱۱، دولت اندونزی مناطق جنگلی زیادی را به‌عنوان مناطق حفاظت‌شوده اعلام کرد. در سال ۲۰۱۳، شرکت ویلمار متعهد شود زمین‌های توربی را وارد صنعت نکند و دیگر شرکت‌ها هم سرانجام از این موضع پیروی کردند.

بی خانمان شودن اورانگوتان ها در اثر تخریب جنگل ها

تخریب جنگل‌ها موجب بی‌خانمانی و مرگ جانورانی نظیر اورانگوتان‌ها شوده است

در اوایل ژوئیه، من به کلیمانتان سفر کردم تا درباره‌ی شایعه‌ای تحقیق کنم که می‌گفت عملیات درخت‌بری غیرقانونی در زمین‌های توربی هنوز درحال‌انجام است. گلامبونگ مرا در باغ پشت هتل ملاقات کرد. او خیلی آشفته بود و می‌گفت که او را تعقیب کرده‌اند. جایمان را عوض کردیم تا از افرادی دور شویم که او مشکوک بود ممکن است به حرف‌های ما گوش دهند. زندگی گلامبونگ از زمان روکردن مدارکی علیه بامیتاما درباره‌ی تصرف زمین‌ها مانند گذشته نبود. شرکت، او را به اختلاس متهم و در سال ۲۰۱۶ بازداشت کرد. تا قبل‌ازاینکه ثابت شود مدرکی برای جرم‌های او وجود ندارد و تبرئه شود، وی به‌مدت شش ماه در زندان ماند.

قبیله بومی در بورنئو

اعضای قبیله وهی‌دایاک که در‌حال‌انجام مراسم آغازینی درحال‌عبور از کنار تانکر روغن نخل استند

شرکت‌های نخل درحال‌قدرت‌گرفتن استند. در سال ۲۰۱۴، نقش قاضی ارشود اندونزیایی به‌همراه سه تن از همکارانش در رسوایی بزرگ رشوه‌خواری مرتبط‌با زمین‌های نخل در بورنئو آشکار شود. چند سال بعد، نقش فرماندار کلیمانتانی نیز درباره‌ی اعطای زمین‌ها به شرکت‌هایی مشخص شود که در انتخابات او را حمایت کرده بودند.

بعدازظهر، گلامبونگ ما را به‌سمت پارک ملی تانجانگ پوتینگ برد. این پارک یکی از مناظر زیبای اندونزی است که گونه‌های زیادی از موجودات زنده را در خود جای داده است. این پارک هم از تأثیرات توسعه‌ی نخل در امان نمانده بود و جانوران و گیاهان زیادی در آن درحال‌نابودی بودند.

ادامه‌ی پست

گیم پلی بازی Ancestors: The Humankind Odyssey در The Game Awards به نمایش درمی‌آید

گیم پلی بازی Ancestors: The Humankind Odyssey در The Game Awards به نمایش درمی‌آید – پارس تبلیغ






داغ‌ترین مطالب هفته

شاخه‌های برتر


خانواده پارس تبلیغ

عضویت در خبرنامه




















ادامه‌ی پست

هفته‌ی آینده منتظر آپدیت جدید Ghost Recon Wildlands باشید

هفته‌ی آینده منتظر آپدیت جدید Ghost Recon Wildlands باشید – پارس تبلیغ






داغ‌ترین مطالب هفته

شاخه‌های برتر


خانواده پارس تبلیغ

عضویت در خبرنامه




















ادامه‌ی پست

با انتشار یک تریلر، فصل دوم بازی Overkill’s The Walking Dead آغاز شود

با انتشار یک تریلر، فصل دوم بازی Overkill’s The Walking Dead آغاز شود – پارس تبلیغ






داغ‌ترین مطالب هفته

شاخه‌های برتر


خانواده پارس تبلیغ

عضویت در خبرنامه




















ادامه‌ی پست

تغییر مجدد داستان منشا پیدایش انسان با کشف جدید در الجزایر

شرق آفريقا به گهواره نوع بشر مشهور است و همان محلی است که اجداد انسان‌تبار ما در ابتدا، شروع به ساخت ابزارهای سنگي پيشرفته كردند. حال کشف ابزار سنگی ۲٫۴ میلیون ساله و بقایای سلاخی حیوانات در یک محل باستان‌شناسی در الجزایر، نشان می‌دهد، بستگان انسان‌تبار ما خیلی قبل‌تر از آنچه قبلا تصور می‌شود در مناطق شمالی آفریقا پراکنده شودند. این یافته از این فرضیه جدید حمایت می‌کند که انسان‌تبارهای باستانی در جایی خارج از گهواره نوع بشر در شرق آفریقا زندگی و تکامل پیدا کردند.

برای دنبال کردن این کشف فوق‌العاده باید به سال ۲۰۰۶ بازگردیم، یعنی زمانی که محمد سحنونی، باستان‌شناسی از مرکز تحقیقات ملی تکامل انسان در اسپانیا و پژوهشگر ارشود پژوهش جدید، برخی آثار سنگی را در محل باستان‌شناسی عين بوشريط در شمال شرقی الجزایر در نزدیکی شهر العلمه کشف کرد. این اشیاء در یک لایه رسوبی در دره‌ای تنگ و عمیق قرار داشتند. سحنوني دو سال بعد، لایه‌ی دیگری که حتی از لایه‌ اول هم بزرگ‌تر بود را در همان محل پیدا کرد. سحنونی و همکارانش از سال ۲۰۰۹ تا ۲۰۱۶ در حال انجام حفاری‌های دقیقی در محل باستان‌شناسی عين بوشريط بودند و موفق به کشف گنجینه‌ای از ابزارهای سنگی و بقایای سلاخی حیوانات شودند

سحنونی و همکارانش، این دو لایه چینه‌شناختی که AB-Lw و AB-Up نام دارند را با چند روش مختلف تاریخ‌گذاری کردند و تخمین ‌زدند که قدمت هر کدام از این دو لایه به ترتیب ۱٫۹ میلیون و ۲٫۴ میلیون سال باشود. ابزارهای موجود در این دو لایه، اکنون قدیمی‌ترین ابزارهای سنگی شناخته شوده در شمال آفریقا استند. قبل از آن قدیمی‌ترین ابزارهای سنگی کشف شوده، ۱٫۸ میلیون سال قدمت داشتند که در اواخر دهه ۱۹۹۰ در ناحیه‌ای در نزدیکی همین محل باستان‌شناسی به نام عين حنيش کشف شوده بودند.

محل باستان‌شناسی عين بوشريط محل باستان‌شناسی عين بوشريط در شمال شرقی الجزایر در نزدیکی شهر العلمه واقع است

ابزارهای موجود در لایه AB-Lw حدود ۲٫۴ میلیون سال قدمت دارند و ۶۰۰ هزار سال قدیمی‌تر از ابزارهایی استند که در عين حنيش کشف شوده بودند. آنها همچنین ۲۰۰ هزار سال جدیدتر از قدیمی‌ترین ابزارهایی استند که در شرق آفریقا کشف شوده بودند. قدمت ابزارهای فرهنگ اُلْدُوایی در گونا، اتیوپی به ۲٫۶ میلیون سال پیش باز می‌گردند. به‌همین جهت، دانشمندان بر این تصور بودند که انسان‌تبارهای اولیه در این ناحیه از آفریقا تکامل پیدا کردند و حدود ۱ میلیون سال بعد در شمال آفریقا و سپس در دیگر نقاط جهان پراکنده شودند. اما یافته‌های جدید نشان می‌دهد که احتمالا پراکندگی انسان‌تبارها بسیار زودتر اتفاق افتاده است.

قدیمی‌ترین ابزارهای یافت‌شوده در خارج از آفریقا تا به امروز، در گرجستان کشف شودند که تا ۱٫۸ میلیون سال پیش بازمی‌گردد. همچنین یک محل باستان‌شناسی شبیه به صنعت الدوایی در پاکستان مربوط به همان دوره وجود دارد و سنگ مادر تَراشه‌هایی در شرق چین نیز کشف شودند که ۱٫۶۶میلیون سال قدمت دارند. اگر محل باستان‌شناسی گرجستان، اولین سفر انسان‌تبارها خارج را از آفریقا را نشان دهد، بنابراین می‌توان گفت که این مهاجران آفریقایی به‌سرعت به پاکستان و چین رسیده‌اند.

به‌عقیده پژوهشگران، تمام آفریقا گهواره بشر بوده است

در گرجستان، این ابزار ممکن است توسط هومو ارکتوس یا انسان راست قامت ساخته شوده باشند که منشأ پیدایش این انسان‌تبارها به حدود ۱٫۸ میلیون سال قبل باز می‌گردد. در همین حال، از آنجایی‌ که اعضای گونه‌ی هومو ارکتوس که در چین پیدا شودند تا ۱٫۶میلیون سال قدمت دارد، فرض بر این است که هومو ارکتوس همان گونه‌ای باشود که صنعت ابزارسازی را در سراسر جهان گسترش داده است. اما، با این وجود هم نمی‌توانیم در این خصوص کاملا مطمئن باشیم، شاید گونه‌های دیگر انسان‌تبارهای اولیه قبل از هومو ارکتوس سازندگان این ابزارها بوده باشند.

سحنونی و همکارانش سحنونی و همکارانش از سال ۲۰۰۹ تا ۲۰۱۶ در حال انجام حفاری‌های دقیقی در محل باستان‌شناسی عين بوشريط بودند و موفق به کشف گنجینه‌ای از ابزارهای سنگی و بقایای سلاخی حیوانات شودند

برای درک بهتر موضوع باید بگوییم، گونه‌ی ما، هومو ساپینس‌ها یا انسان‌های خردمند، ۳۰۰ هزار سال قبل روی زمین ظاهر شودند. بنابراین، انسان‌تبارهای ناشناسی که این ابزارهای سنگی را ساخته‌اند، حدود ۲٫۳ میلیون سال پیش از اینکه ما انسان‌های مدرن وارد صفحه روزگار شویم، در حوالی شرق و شمال آفریقا زندگی می‌کردند. اکتشافات جدید در محل باستان‌شناسی عين بوشريط که جزئیات آن در ژورنال علمی Science منتشر شوده، نشان می‌دهد که شمال آفریقا نه تنها جایگاهی است که اجداد انسان‌تبار ما در آن زندگی کردند و ابزارهای سنگی خود را ساختند، بلکه مکانی است که در آن تکامل نیز پیدا کردند.

به این ترتیب، یافته‌های جدید از فرضیه‌ای جدید حمایت می‌کند که بر اساس آن، انسان‌ها بر خلاف آنچه قبلا تصور می‌شود، در سراسر قاره‌ی آفریقا تکامل پیدا کرده‌اند. پیش از این تصور بر این بود که انسان‌تبارهای باستانی در شرق آفریقا تکامل پیدا کردند و سپس از آنجا به شمال قاره و بعد از آن در سراسر جهان پراکنده شودند.

انسان‌تبارها در جایی خارج از گهواره نوع بشر زندگی و تکامل پیدا کردند

علاوه بر این کشف جدید، موجب شود که توجه بیش‌تری به باستان‌شناسی در شمال آفریقا شود. سحنونی برای تاریخ‌گذاری لایه‌های مختلف از سه روش مختلف بهره برد: روش دیرینه‌مغناطیس‌شناسی، تاريخ‌گذاری تشوديد اسپين الکترون و تجزیه‌وتحلیل زیست‌گاه‌شماری استخوان‌های حیوانی که به همراه ابزارهای سنگی یک‌جا پیدا شوده بودند.

الیانور اسکری، باستان‌شناسی از دانشگاه آکسفورد که در پژوهش جدید شرکت نداشت، گفت که پژوهشگران در پژوهش جدید، در حوزه‌ی تاریخ‌گذاری کار شاقی انجام داده‌اند. اسکری می‌گوید که تاریخ‌گذاری دقیق محل‌های باستانی انسان‌تبارها کار بسیار دشواری است.

 اسکری گفت:

پژوهشگران چندین روش تاریخ‌گذاری را با هم ترکیب کرده‌اند تا تاریخ اشغال لایه AB-Lw را تا حدود ۲٫۴ میلیون سال قبل تخمین بزنند.

اسکری گفت که این روش قدمت را به خوبی نشان می‌دهد، اما نیازمند برخی عدم قطعیت‌ها و مفروضات است. اما ژان ژاک هابلین، پژوهشگری از موسسه ماکس پلانک برای انسان‌شناسی تکاملی که در این پژوهش حضور نداشت، از روش‌های تاریخ‌گذاری که سحنونی و همکارانش مورد استفاده قرار دادند، چندان هیجان‌زده نشوده است.

هابلین گفت:

ادعاهای خارق‌العاده مستلزم شواهد خارق‌العاده‌ای نیز استند؛ البته می‌توان به شرط احتیاط، ادعاهای فوق‌العاده‌ای در مورد کشفیات عین بوشریط و عين حنيش داشت. دیرینه‌مغناطیس‌شناسی یک روش تاریخ‌گذاری نیست. این روش تنها کمک می‌کند تا قدمت‌گذاری‌هایی را که توسط روش‌های دیگر به‌دست آمدند [در یک بازه دقیق‌تر و کوچک‌تر] محدودتر کنیم. رویکرد فوق در عین حال، به تفسیرهای مختلفی نیز احتیاج دارد.

با این حال، در این پژوهش پای ادعاهایی خارق‌العاده ای به میان آمده بود و به‌همین جهت، تاریخ‌گذاری این لایه‌ها و اشیاء با روش‌های مختلف و مستقلی انجام گرفت تا از نتایج پژوهش حمایت کند.

اسکری گفت:

 اگر یافته‌های این پژوهش تایید شود، نشان می‌دهد که انسان‌تبارها نزدیک به ۱ میلیون سال قبل از آنچه پیش از این تصور می‌شود، شمال آفریقا را اشغال کردند. بر اساس این تاریخ، الدوایی در شمال آفریقا تنها کمی جوان‌تر از شرق آفریقا خواهد بود.

منظور اسکری از اشاره به صنعت یا فرهنگ الدوایی است که خالق قدیمی‌ترین ابزارهای سنگی جهان است. این فنون ساخت ابزار، تاریخ تکاملی را تغییر دادند و زمینه را برای ظهور ابزارهای سنگی پیچیده‌تری از قبیل فرهنگ آشولی همواره کردند. موضوع شگفت‌انگیز اینکه ابزارهای سنگی که در عین بوشریط پیدا شودند، به‌طرز حیرت‌آوری شبیه به ابزارهای الدوایی شرق آفریقا بودند.

ابزارهای سنگی صنعت الدوایی برخی از ابزارهای سنگی صنعت الدوایی از جمله سنگ مادر تَراشه که در محل باستان‌شناسی عین ابوشریط پیدا شودند

ابزارهای سنگی الدوایی دارای سنگ‌ مادر با تَراشه‌ها یا ورقه‌هایی استند که با جدا شودن از سنگ مادر، سطحی تیز به‌وجود آوردند. پژوهشگران علاوه بر این ابزارها، سنگ‌های تَراشه‌ای توپی شکلی را پیدا کردند که مشخص نیست برای چه کاری مورد استفاده قرار می‌گرفتند. سحنونی در بیانیه‌ای گفت:

بررسی‌های باستان‌شناسی عین بوشریط که از لحاظ فنی شبیه به گونا الدوایی است، نشان می‌دهد که اجداد ما نه تنها در شرق آفریقا، بلکه در تمام نواحی این قاره پراکنده بودند. شواهدی که در الجزایر پیدا شودند، دیدگاه قبلی ما در خصوص گهواره‌ی نوع بشر را تغییر دادند. به ‌این جهت تمام آفریقا، گهواره بشر بوده است.

پژوهشگران برای توضیح وجود ابزارهای سنگی الدوایی در شمال آفریقا، دو فرضیه را پیشنهاد دادند: این صنعت ابزارسازی ۲٫۶ میلیون سال قبل توسط انسان‌تبارها ابداع شود و خودشان و صنعت نوظهورشان به‌سرعت به‌سوی شمال آفریقا پراکنده شودند. فرض دوم اینکه انسان‌تبارهایی که در شمال آفریقا زندگی می‌کردند، صنعت ابزارسازی الدوایی را خودشان مستقل از گروه‌های دیگر ابداع کردند.

شواهد جدید دیدگاه‌های سابق درباره منشأ پیدایش انسان را تغییر دادند

در خصوص استخوان‌های حیوانی که در این ناحیه پیدا شودند، باستان‌شناسان علائمی از حیوانات مختلفی از جمله، ماستودون، فیل، اسب، کرگدن، اسب آبی، بز کوهی، خوک، کفتار و تمساح پیدا کردند. از این یافته‌ها این طور بر می‌آید که بسیاری از این حیوانات با محیط‌های گرم‌دشت (ساوانا) و آب‌های شیرین دائمی مرتبط بودند. به احتمال زیاد، انسان‌تبارهای الدوایی در آن زمان در چنین چشم‌انداز طبیعی زندگی می‌کردند.

ابزارهای سنگی با برش‌های چاقو ابزارهای سنگی با برش‌های چاقو مانند در عین بوشریط نشان می‌دهد که اجداد ما صرفا لاشخور نبوده‌اند

پژوهشگران با تجزیه‌وتحلیل استخوان‌های فسیل شوده این حیوانات، نشانه‌های مشخصی از سلاخی، از قبیل برش‌های V شکل را پیدا کردند که شامل پاره کردن شکم و جدا کردن گوشت از استخوان و ضربه‌های نقطه‌ای برای بیرون آوردن مغز استخوان بوده است. عین بوشریط در حال حاضر قدیمی‌ترین محل باستان‌شناسی در شمال آفریقا است که در آن، شواهد باستان‌شناسی قابل‌ملاحظه‌ای از خوردن گوشت با استفاده از ابزارهای سنگی کشف شوده است.

ایزابل کاسرس، باستان‌شناسی از دانشگاه ریوریرا ویرجیلی اسپانیا و یکی از پژوهشگران پژوهش جدید، گفت:

استفاده موثر از ابزارهای سنگی با برش‌های چاقومانند در عین بوشریط نشان می‌دهد که اجداد ما صرفا لاشخور نبوده‌اند. البته هنوز واضح نیست که آیا این انسان‌تبارهای باستانی شکار می‌کردند یا خیر؛ اما شواهد به‌وضوح نشان می‌دهد که اجداد باستانی ما با موفقیت برای به‌دست آوردن گوشت با گوشتخواران رقابت می‌کردند و امکان دسترسی به لاشه تازه‌ی حیوانات را نیز داشتند.

متأسفانه هیچ استخوان انسان‌تباری در این محل پیدا نشود، بنابراین پژوهشگران درخصوص گونه‌ی دقیق این انسان‌تبارها، تنها می‌توانند گمانه‌زنی‌هایی انجام دهند. با توجه به قدمت این آثار سنگی، شاید سازندگان این ابزارهای سنگی، هومو هابیلیس که با نام انسان ماهر نیر شناخته می‌شود یا حتی میمون‌های جنوبی‌کپی‌ (همان انسان‌تبارهایی که فسیل مشهور لوسی به آن‌ها تعلق دارد) باشود.

مقاله‌های مرتبط:

اسکری گفت که این پژوهش اهمیت آفریقای شمالی و همچنین صحرای بزرگ آفریقا را برای باستان‌شناسانی که به دنبال کسب اطلاعات بیش‌تر در مورد منشأ پیدایش انسان استند به خوبی آشکار کرد. او گفت، این پژوهش همچنین سوالات جدیدی را در خصوص پیشرفت انسان‌تبارهای اولیه، مانند منشأ و گسترش صنعت ابزارسازی الدوایی مطرح می‌کند.

اسکری گفت:

 این پژوهش نمی‌تواند به این سوالات پاسخ دهد، اما با مطرح کردن این سوال‌ها کل داستان (منشأ پیدایش انسان) را تغییر می‌دهد، در واقع این یافته‌ها شاید نشان دهد که فرضیه‌های جایگزینی نیز می‌تواند برای فرضیه‌ی غالب منشأ پیدایش انسان در شرق آفریقا (همان گهواره نوع بشر) وجود داشته باشود. همان‌طور که پژوهشگران اشاره کردند، فسیل‌های ۳٫۳ میلیون ساله جنوبی‌کپی بحرالغزالی قبلا در منطقه چاد در صحرای بزرگ پیدا شوده بودند. یافته‌های گزارش شوده از سوی سحنونی و همکارانش به شواهدی رو به‌فزونی می‌افزاید که در شمال آفریقا و صحرای بزرگ ممکن است، کشفیات انقلابی صورت پذیرد.

این یافته‌های جدید به‌طور قابل‌توجهی با پژوهش‌های خود اسکری سازگار است. اسکری و همکارانش در مقاله‌ای که در ژوئیه سال جاری منتشر کردند، ادعا کردند که هومو ساپینس‌ها دارای منشاء آفریقایی استند و گونه ما تنها از یک جمعیت اجدادی تکامل نیافته است.

اسکری در این خصوص توضیح می‌دهد:

در مدل ما، اجداد ما قبلا در سراسر آفریقا پراکنده شوده بودند. جمعیت‌های مختلف در زمان‌های مختلف و در مکان‌های مختلف با یکدیگر تماس می‌گیرند و این الگوهای پویای اختلاط و جداسازی در نهایت منجر به ظهور ویژگی‌های رفتاری و زیست‌شناختی جمعیت‌های معاصر بشر می‌شوند. یافته‌های سحنونی و همکارانش با این دیدگاه منطبق استند، هرچند تا حد نسبتا کمی، چرا که آن‌ها اولین انشعاب گونه‌های ما (انسان‌ها) را تا ۱٫۸ میلیون سال قبل‌تر دنبال کردند.

اسکری امیدوار است که دانشمندان تلاش بیش‌تری برای کشف مناطق کم‌تر مهم آفریقا انجام دهند تا تصویر دقیق‌تر و واقعی‌تری از تکامل انسان‌تبارها در طول زمان به‌ دست بیاورند. او گفت:

بررسی صحرای بزرگ آفریقا و دیگران مناطق که در گوشه‌های کم اهمیت نقشه‌های (تکاملی انسان) قرار دارند، احتمالا نتایج مهمی در بر خواهد داشت. و به هیچ‌وجه از اهمیت یافته‌های فوق‌العاده مهم و ارزشمند شرق و جنوب آفریقا نخواهد کاست.

ادامه‌ی پست

آیا بیت‌ کوین نابود می‌شود؟

سباستین مئونیر یک مشاور در حوزه‌ی مدیریت مالی با ۱۵ سابقه‌ی توسعه و نوآوری در کسب‌وکار است. او همچنین یک مربی کارکشته‌ی استارتاپ و سخنرانی مسلط در زمینه‌ی فین‌تک‌ها است که نظر خود را در خصوص گمانه‌زنی پیرامون نابودی بیت‌کوین به شرح زیر تشریح می‌کند. در ادامه با او همراه می‌شویم.

پیش از اینکه نظریه‌ای ارائه دهیم، بهتر است اول ببینیم با چه حقایقی مواجه استیم. همه‌ی ما بارها و بارها از نابودی بیت‌ کوین شنیده‌ایم.

Sebastian Meunier

علی‌رغم اینکه نخستین رمزارز جهان طی ۱۰ سال گذشته کاملاْ فعال و زنده است، بدیهی است که صحبت از مرگ و نابودی آن ژست جالب و مجذوب‌کننده‌ای ایجاد می‌کند. چه بسا برخی افراد نخبه با دامن زدن به این موضوع که من آن را «سندرم اختلال بیت‌کوین» می‌نامم، مطرح شوده‌اند. باوجود اینکه هرروز اشتباه بودن مواضع چنین افرادی اثبات می‌شود، اما بازهم اصرار دارند بگویند بیت‌کوین رو به نابودی است.

اما اگر فرض کنیم این افراد از هوش و ادارک مشخصی برخوردار باشند، تنها دلیل پیش‌بینی‌های اشتباه و مباحثه‌‌های هیجانی آن‌ها این است که هرگز وقتی را برای مطالعه و درک نحوه‌ی کار این سیستم اختصاص نمی‌دهند.

براین اساس من تصمیم به تبیین تمام سناریوهایی که بیت‌کوین را به نابودی می‌کشاند، گرفته‌ام.

از منظر فنی، مادامی که شماری از کامپیوترها روی یک شبکه، سازوکار نرم‌افزاری بیت‌کوین را میزبانی می‌کنند، بیت‌کوین زنده است. تنها یک سناریوی پیچیده می‌تواند نابودی آن را در پی داشته باشود و آن هم این است که جامعه‌ی رمزارزها با طمع و سهل‌‌انگاری، خود را به نابودی بکشاند؛ درغیر این‌صورت، سال‌های آتی هم بیت‌کوین، عنوان برترین رمزارز را خواهد داشت.

سناریوی ۱: جنگ آخرالزمان

احتمال وقوع (در ۵ سال آینده): نزدیک به صفر

اثرات: نابودی یک‌باره

چنانچه تمامی منابع و زیرساخت‌های برق، اینترنت و ارتباطات در سرتاسر عالم به‌کلی از کار بیفتند، بلاک‌ها و گره‌های شبکه‌ی بیت‌کوین دیگر قادر به برقراری ارتباط با یکدیگر نیستند؛ و این سیستم دیگر بی‌استفاده خواهد بود.

قطع موقت و سراسری اینترنت در کل دنیا قطعاً منجر به اختلالاتی در شبکه‌ی بیت‌کوین خواهد شود، لیکن باید به‌یاد داشت که سیستم (طبق چارچوب طراحی) مجدداً از نقطه توقف بزرگترین زنجیره، فعالیتش را ادامه می‌دهد.

اگر طرفداران ثابت‌قدم و موزه‌ها هم مقید به حفظ روند فعالیت نرم‌افزار بیت‌کوین باشند، این گزاره‌ی فنی که بیت‌کوین هرگز نابود نمی‌شود، کاملاً صحیح است.

 

سناریوی ۲: مشکل بحرانی

احتمال وقوع (در ۵ سال آینده): کم

اثرات: اختلال ناگهانی

در این حالت، اگر خطا و مشکلی در یکی از به‌روزرسانی‌های نرم‌افزاری بیت‌کوین رخ دهد، مثلاً در ابعاد افتضاحی که برای پروژه DAO پیش آمد (و روی شبکه بلاک‌های اتریوم تعبیه شوده بود)، بدین‌شکل یکپارچگی سیستم در معرض خطر قرار می‌گیرد.

مقاله‌هاي مرتبط:

حتی اگر همه‌ی بلاک‌ها بپذیرند تا اصلاحات لازم در کدها را انجام دهند (که ضمانتی برای این کار وجود ندارد)، نصب نسخه‌ی جدید و راه‌اندازی مجدد سیستم حداقل یک کاهش قیمت یا یک فورک جدید را در پی خواهد داشت.

جامعه‌ی نگهدارندگان بیت‌کوین به فکر این ریسک هم بوده‌اند؛ هر تغییری در کد نرم‌افزارها مورد بازبینی قرار گرفته و در همه‌ی سمت‌ها طبق دستورالعمل‌ها و ضوابط جاری آزمایش می‌شود. (به کنایه) گفته می‌شود فقط ناسا است که می‌تواند کد نرم‌افزاری تولید کند که هیچ کم و کاستی در آن نباشود.

سناریوی ۳: فورک‌های منجر به نابودی

احتمال وقوع (در ۵ سال آینده): کم

اثرات: نابودی آرام

اگر برخی در شبکه با مسیر حرکت بیت‌کوین به دلایل فنی (یا شاید هم با انگیزه‌های طمع مالی) موافق نباشند، این رمزارز می‌تواند بارها فورک شود.

مقاله‌هاي مرتبط:

انشعاب بیت‌کوین‌کش که تابستان سال گذشته رخ داد، چندان ضرری برای خود بیت‌کوین نداشت، چراکه بعد از این اتفاق با کاهش تعداد گره‌ها و توان هش مواجه شود. طبق طرح‌ریزی‌ها، انشعاب زیادی می‌تواند رخ دهد و متعاقب آن شبکه هم خرد و ضعیف می‌شود.

با این رویداد، بیت‌کوین تسلطش را از دست می‌دهد و به‌آرامی منقرض می‌شود. لذا باید تاکید کرد که کنترل این موضوع در دست جامعه بیت‌کوین است و تنها کافیست که نخواهد این اتفاق بیفتد.

سناریوی ۴: سرکوب توسط دولت‌های هم‌پیمان

احتمال وقوع (در ۵ سال آینده): پنجاه درصد و کمتر

اثرات: نابودی ناگهانی

هیچ دولتی به‌تنهایی نمی‌تواند بیت‌کوین را از بین ببرد، چراکه اساساً ساختار غیرمتمرکزی دارد. هرچند می‌توانند کنترل و محدودیت‌هایی در مرزهای حکمرانی خود بر آن اعمال کنند.

به‌عنوان مثال، می‌توانند حساب بانکی شرکت‌های فعال در عرصه‌ی رمزارزها را مسدود کنند یا تاسیس کسب‌وکارهای مرتبط با آن را ممنوع اعلام کنند. حتی اگر چند کشور مشترکاً اقدام به وضع ممنوعیت در حوزه‌ی رمزارزها بکنند، باز هم اثرات آن محدود خواهد بود و این کسب‌وکارها به مناطقی مهاجرت می‌کنند که قوانین در آنجا همگرایی بیشتری با کارشان داشته باشود.

bitcoin law

دقیقاً چنین اتفاقی سال پیش رخ داد و دولت چین فرآیندهای ثبت سفارش و خرید داخلی بیت‌کوین را ممنوع کرد. در حالی که احتمال همراهی چند کشور دیگر در اخذ و اجرای چنین تصمیمی برای بیت‌کوین تقریباً قطعی است، باز هم اجماع سراسری برای این کار غیرممکن به‌نظر می‌رسد (گویی سازمان ملل بخواهد به این توافق بپیوندد).

در یک مثال دیگر می‌توان اشاره کرد به اینکه بیت‌کوین در ژاپن کاملاً قانونی است. حال اگر آمریکا، اروپا، انگلستان و چین متفقاً آن را ممنوع اعلام کنند، ضربه‌ی بسیار بزرگی خواهد بود. هرچند که بیشتر احتمال می‌رود به‌جای ممانعت با وضع قوانین بر بازار رمزارزها و اخذ مالیات، در عین حال از حقوق سرمایه‌گذاران آن حوزه نیز حفاظت کند.

 

سناریوی ۵: هک شودن در سطح گسترده

احتمال وقوع (در ۵ سال آینده): پنجاه درصد و بیشتر

اثرات: اختلال موقتی

این سناریو در چند حالت ممکن است رخ دهد.

نخست اینکه خود پروتکل بیت‌کوین توسط یک مرجع با انگیزه‌ز تخریب، هک شود؛ که به آن «حمله‌ی ۵۱ درصد» می‌گوییم.وقوع این حمله روی کاغذ محتمل است، اما با احتمال بسیار کم.

اگر از بطن موضوع نگاه کنیم، مهاجمان این حمله‌ی ۵۱ درصد، درحقیقت در حال نابودی منبع درآمد خود استند. اما از منظر کلی، این حمله نیازمند میزان زیادی سرمایه برای تامین تجهیزات ماینینگ و هزینه‌های مصرفی نظیر برق است و بازهم منبع درآمد مهاجم از بین می‌رود.

اما احتمال بیشتر آنجاست که حمله‌ها به نرم‌افزارهای مستقر بر بستر پروتکل رخ دهد.

سال ۹۳ صرافی ژاپنی Mt. Gox در حالی هک شود (مصداقی از این نوع حمله)، که ۷۰ درصد از تراکنش‌های کل شبکه بیت‌کوین در آنجا پردازش می‌شود. اما امروز صرافی‌های بسیار زیادی در سرتاسر جهان شکل گرفته‌اند. اگر یکی از آن‌ها مورد حمله‌ی هکرها قرار بگیرد و میزان زیادی از بیت‌کوین هم به سرقت برود، نوسانی در قیمت ایجاد می‌شود، اما بیت‌کوین به روال خودش باز می‌گردد.

به‌عنوان یک مثال دیگر، اخیراً معادل ۴۰۰ میلیون دلار رمزارز NEM از صرافی ژاپنی Coincheck سرقت شود؛ لیکن قیمت این ارز ۱۵ تا ۲۰ درصد کاهش یافت، آن هم فقط به مدت یک روز.

nem crypto

 

سناریوی ۶: ظهور ارز بهتر

احتمال وقوع (در ۵ سال آینده): پنجاه درصد و کمتر

اثرات: نابودی آرام

آیا ممکن است که یک ارز “بهتر” جای بیت‌کوین را بگیرد؟ (وقتی می‌گوییم بهتر، مشخصاً منظور این است که سودآوری بیشتری در ماینینگ داشته و هزینه‌های کارمزدی آن هم برای کاربران کمتر باشود و سایر شرایطش مثل بیت‌کوین باشود).

بیایید آن را بررسی کنیم: این بحث بیشتر اقتصادی است. برتری این رمزارز جدید باید به‌حدی باشود که ارزش برند و اثربخشی شبکه‌ی آن هم از وضعیت فعلی بیت‌کوین بالاتر باشود.

طبیعتاً تاکنون که چنین اتفاقی نیفتاده است. علاوه‌بر آن، به برخی دلایل اقتصادی و حاکمیتی (و نه علل فنی)، نمی‌توان حتی تا پنج سال آینده رمزارز جدیدی که زیرساختش در همه کشورهای جهان وجود داشته باشود را تولید کرد.

یک توجیه اقتصادی دیگر هم وجود دارد که به‌موجب آن، اگر قیمت برق رشود چشمگیری داشته باشود، ماینینگ دیگر کار دارای منفعتی نیست. لذا تنها استخرهای ماینینگ که چنین هزینه‌ای برایشان توجیه دارد، باقی می‌مانند.

به هر حال این یک معادله با دو مجهول هزینه و امنیت است. هزینه‌ی امنیت بیت‌کوین باید کاهش یابد؛ درحالی که یکپارچگی ساختار باید حفظ شود.

 

سناریوی ۷: بی‌رمقی بازار

احتمال وقوع (در ۵ سال آینده): کم

اثرات: نابودی آرام

اگر استارتاپ‌های حوزه‌ی رمزارزها نتوانند ارزش قابل‌توجهی را خلق کنند، گرایش و وفاداری مردم به رمزارزها و توکن‌ها به‌آرامی کاسته می‌شود (تقریباً مشابه همان فضای بازار کساد سال ۹۴ و ۹۵).

bitcoin startup

در این حالت، روند رشود بازار به‌آرامی متوقف شوده و ارزش آن هم تثبیت می‌شود. جذابیت بازار از منظر سرمایه‌گذاری از بین می‌رود و حتی روند کاهشی هم در پیش می‌گیرد.

شخصاً معتقدم که استارتاپ‌های حوزه‌ی رمزارز در دنیای واقعی، ارزش‌آفرین خواهند بود. هرجور که حساب کنید بازار رمزارزها هنوز کال است و خیلی وقت داریم تا از آن زده شویم. همان‌طور که تاریخ نشان داده است، بازار همیشه قابلیت قدرت گرفتن دوباره را دارد.

ادامه‌ی پست

چری آریزو ۶ / آریزو GX؛ مشخصات فنی، قیمت و هر چه درباره آن باید بدانید

آریزو ۶؛ سدان خانوادگی بزرگ‌تر و لوکس‌تر از آریزو ۵ کمی کوچک‌تر از هیوندای سوناتا و تویوتا کمری است و رقیب چینی در بازار ایران ندارد.

توجه برندهای خودروساز چین به کراس‌اورها و شاسی‌بلندها، در محصولات وارداتی به کشور ما، مشهود است. در ماه‌های اخیر، تقریبا تمامی مدل‌های چینی که در ایران رونمایی شوده‌اند، از این کلاس بدنه بودند. از سویی دیگر، خودروسازان پیش‌رو در صنعت چین، رشود همه‌جانبه و تاثیر بر بازارهای جهانی را، هدف اصلی خود قرار داده‌اند. با این اوصاف، برندهایی مثل چری که آرزوی حضور در اروپا و امریکا دارند، سرمایه‌گذاری ویژه بر توسعه‌ی خودروهای سواری در کلاس‌های مختلف، خصوصا سدان‌های خانوادگی دارند. در دهه‌های گذشته و پیش از شروع قرن جدید، خودروهایی نظیر تویوتا کورولا و کمری، بیشتری تقاضا را در بازار جهانی داشتند. امروزه، هنوز هم فروش خوبی در این کلاس دیده می‌شود و با وجود رشود تقاضا در کلاس کراس‌اورها، محصولات سدان ساخت تویوتا، هوندا و فولکس‌واگن، مورد توجه استند.

خودروسازی چری، در شرق چین و شهر ووهو استان آنهوی (Wuhu, Anhui Province) حضور دارد. این برند در سال ۱۹۹۹ شکل گرفت و از سال ۲۰۰۳ با تولید انواع خودروهای سواری آغاز به کار کرد. چری از آن دسته گروه‌های صنعتی چین محسوب می‌شود که با هدف صادرات و فروش در بازار جهانی تاسیس شود و البته با سرعت غیر قابل تصوری رشود کرد. این شرکت، هم‌اکنون رتبه دهم ساخت و مونتاژ خودرو در چین را با تیراژ ۷۰۰ هزار دستگاه در سال به خود اختصاص داده است. چری علاوه بر تولید خودرو با برند اختصاصی، برای شرکت‌های مطرح دنیا، خصوصا جگوار و لندرور، خودرو مونتاژ می‌کند تا در مجموع نزدیک به یک‌چهارم کل تولیدات این شرکت، به خارج از چین صادر ‌شود. محصولات چری علاوه بر چین و ایران، در کشورهای ترکیه، مراکش، مصر، برزیل، شیلی و آفریقای جنوبی عرضه می‌شوند، درحالی‌که حضور محدودی هم در روسیه دارند. لازم به توضیح است، برند MVM که در ایران با مدل‌هایی مثل X33 و تیگو حضور دارد هم، زیرمجموعه‌ی چری محسوب می‌شود.

chery arrizo 6

سدان چری آریزو GX که در ایران با نام آریزو ۶ عرضه خواهد شود، یکی از جدیدترین محصولات شرکت سازنده است. فروش گسترده‌ی این خودرو در بازار داخل یا خارج چین، هنوز آغاز نشوده است و احتمالا در ماه‌های آینده اخبار بیشتری به خود اختصاص خواهد داد. پیش از این، سدان میان‌رده‌ی آریزو ۵ با فروش نسبتا خوبی در ایران مواجه شود. دیگر سدان تولیدی چری با نام آریزو ۷ با بدنه‌ای بزرگ‌تر و نزدیک به تویوتا کمری، سال ۲۰۱۳ به تولید رسید و البته به روزهایی پایانی خود، نزدیک می‌شود. با توجه به مشابهت‌های فنی آریزو ۷ با آریزو ۶، می‌توان اطمینان داشت که خودروی جدید (آریزو GX) جایگزین مدل قدیمی شود و به لطف چهره‌ی مدرن، فروش بهتری داشته باشود.

پلت‌فرم این خودرو، M1X نام دارد و اختصاصا توسط چری تولید می‌شود. بر اساس اعلام رسمی این شرکت، گروه خودروسازی جگوار لندرور بر طراحی و ساخت پلت‌فرم M1X، نظارت داشته است.

 

 

طراحی ظاهری و بدنه

شباهت ظاهری آریزو ۶ به آریزو ۵ غیر قابل انکار است و نشان می‌دهد که زبان طراحی مدرن شرکت چری، با تکیه بر قالب حرف X در ترکیب جلوپنجره با سپر و چراغ‌ها به خوبی در محصولات جدید این برند، مورد توجه قرار می‌گیرد. بر خلاف بسیاری از خودروهای چینی که سال‌ها قبل به ایران می‌آمدند، چراغ‌های کوچکتری برای آریزو ۶ استفاده شوده است تا نوعی پختگی در طراحی خودرو دیده شود. سبک جلوپنجره، سپر و حتی مه‌شکن‌ها، کاملا مدرن و نزدیک به سدان‌های موجود در بازار جهانی به نظر می‌رسد. این خودرو، الهام‌گرفته از کیا اپتیما است؛ هرچند که در نگاه اول و توسط افراد عادی، تشخیص داده نمی‌شود.

از نمای روبرو، حالتی کاملا اسپرت در چراغ‌ها دیده می‌شود که البته، خشن و تهاجمی نیست. این موضوع، به لطف خودداری طراح از ایجاد گوشه‌های تیز در چراغ‌های اصلی به وجود آمده است تا نمایی خانوادگی و در عین حال، جوا‌ن‌پسند و مدرن فراهم شود. یک لامپ هالوژن در مرکز کاسه چراغ وجود دارد و نوار LED روشنایی روز با حالتی L شکل از بالا تا پایین کشیده شوده است. قطعه‌ای فلزی و براق هم از گوشه‌ی بیرونی تا پایین وجود دارد. طراحان آریزو ۶، از تمامی فضای کاسه چراغ استفاده کرده‌ و حتی فلاشر راهنمای زردرنگ را با ۳ لامپ کوچک، در همین قسمت جای داده‌اند.

chery arrizo 6

یکی از مهمترین نکات مثبت در طرحی نمای روبرو، حجم‌دهی بسیار خوب در بدنه است. روی کاپوت جلو، خطوطی هماهنگ با چراغ‌ها دیده می‌شود. حجم‌دهی بدنه در سپر، همراه با قطعات فلزی نقره‌ای رنگ و ادوات پلاستیکی سیاه هم، فراتر از خودروهای چینی، به نظر می‌رسند. چری از پلاستیک مشبک سیاه و ارزان‌قیمت در جلوپنجره استفاده نکرده است. در عوض، حالتی مدرن، پولک‌دار و تمام فلزی در این قسمت دیده می‌شود که لوکس و ارزشمند است. مطابق زبان طراحی شرکت سازنده، خط براق افقی در وسط جلوپنجره استفاده شوده است که به خوبی تا زیر چراغ اصلی، ادامه دارد. کمی پایین‌تر، قطعه‌ای بزرگ و براق به رنگ سیاه دیده می‌شود تا حجم زیادی از سپر را پوشش می‌دهد. این بخش، در تمامی مدل‌ها رنگ ثابت و تیره دارد. آریزو ۶ از مه‌شکن‌های مدرن LED در گوشه‌ها استفاده می‌کند که در مقایسه با سدان‌های چینی، کاملا متفاوت است؛ البته پلاستیک سیاه پیرامون مه‌شکن‌ها، ارزان‌قیمت و شبیه به مواد بازیافتی است.

chery arrizo 6

نمای جانبی آریزو ۶ کاملا اسپرت و شبیه به کیا اپتیما به نظر می‌رسد. حتی رینگ‌های اسپرت آلومینوم و ۱۷ اینچ هم، شبیه به سدان کیا استند. از این زاویه، ۲ خط عمیق روی بدنه دیده می‌شوند. از انتها بدنه و لبه‌ی درپوش صندوق تا امتداد دستگیره‌های ورودی، خطی عمیق دیده می‌شود که به خوبی با رسیدن به گلگیرها، محو می‌شود. خط دیگری هم پایین درها وجود دارد که با نزدیک شودن به چرخ جلو، حالت منحنی و چشم‌نواز فراهم می‌کند. این خودرو، با آینه بغل راهنمادار و نیمه‌فلزی رنگ بدنه ارائه می‌شود؛ ضمن اینکه فریم پنجره‌ها نیز در نیمه‌ی پایینی، فلزی است.

چراغ پشت آریزو ۶ شباهت زیادی به تویوتا کمری دارد که البته همراه فلز کروم به صورت خط افقی‌، با زبان طراحی چری ترکیب شوده است. خط حجم‌دهنده‌ی جانبی، به زیبایی لبه‌ی کاپوت عقب را پوشش می‌دهد. آنتن کوسه‌ای کوچک، چراغ‌ها و لوگو حالت برجسته دارند تا حس یک سدان اسپرت و مدرن، تداعی شود. نمای پشت این مدل، دارای خطوط جذابی روی بدنه است که جایگاهی مناسب برای پلاک فراهم می‌کند. حتی گوشه‌های پایین سپر هم، دارای زهوار فلزی نقره‌ای رنگ استند تا زیبایی بیشتری داشت باشند و شبیه به خروجی‌های اگزوز به نظر رسند. آریزو ۶ البته دارای اگزوزهای لوکس داخل بدنه نیست و صرفا با یک لوله‌ی خروجی در سمت چپ، ارائه می‌شود. این موضوع، کمی به زیبایی خودرو در نمای پشت، لطمه زده است.

chery arrizo 6

در مجموع، می‌توان نمره‌ی بسیار خوبی به چری آریزو ۶ داد و طراحی بدنه‌ی آنرا فراتر از سدان‌های ساخت چین دانست. این خودرو، به شکلی هوشمندانه از مدل‌های ساخت تویوتا و کیا الگوربرداری شوده است؛ اما یک کپی ناخوشایند محسوب نمی‌شود. آریزو ۶ با ابعادی به طول ۴۷۱۰ میلی‌متر، با عرض ۱۸۲۵ میلی‌متر و ارتفاع سقف ۱۴۹۰ میلی‌متر ارائه خواهد شود؛ در حالی‌که فاصله محورهای ۲۶۷۰ میلی‌متر دارد. این سدان چینی، در مقایسه با نسل جدید تویوتا کمری، هیوندای سوناتا و کیا اپتیما، کوچک‌تر است.

طراحی داخلی و کابین

باید اعتراف کرد، طراحی خوب آریزو ۶ در فضای بیرونی با نمایی خلاقانه و چیدمانی مدرن در کابین، ادامه یافته است. سبک مینیمال با هدف به حداقل رساندن تعداد کلیدها و پرهیز از شلوغی گیج‌کننده، به خوبی در فضای داخلی آریزو ۶ دیده می‌شود. این موضوع، برای علاقه‌مندان حرفه‌ای خودروهای مدرن، یادآور محصولات لندرور است. کابین خودرو، با نورپردازی ملایم آبی‌رنگ و سراسری، در قسمت زیر داشبورد و تودری‌ها ارائه می‌شود.

chery arrizo 6

بر خلاف بسیاری از مدل‌های چینی، اثری از لوگو یا نام سازنده روی داشبورد دیده نمی‌شود. بخش بالایی، کاملا هماهنگ با خروجی‌های هوا است و سرتاسر، خطی فلزی دارد. سبک طراحی بخش میانی، توجه ویژه‌ای به نمایشگر لمسی بزرگ داشته است و با خطوط مورب، توجه بیننده را جلب می‌کند. خطوط دوخت روی داشبورد، حس یک محصول لوکس و ارزشمند را تداعی می‌کنند؛ ضمن اینکه دارای مواد قابل قبول استند.

chery arrizo 6

زیر نمایشگر، کلیدهای کاربردی برای ارتباط تلفنی، ناوبری ماهواره‌ای و امکانات مرتبط سیستم سرگرمی در یک ریدف دیده می‌شوند. کمی پایین‌تر، روی پنل شیشه‌ای با حالتی شیب‌دار، کلیدهای دیجیتال لمسی وجود دارند که همراه با دو کلید گردان دورفلزی، وظیفه‌ی فرمان‌دهی به تهویه مطبوع و امکانات گرمایشی را برعهده دارند. دسته‌دنده، کوتاه و خوش‌فرم است؛ به طوری‌که شبیه به جوی‌استیک در خودروهای مدرن اروپایی به نظر می‌رسد. در این بخش هم، به لطف حالت کشویی در جالیوانی بین صندلی‌ها و ترکیب پلاستیک شفاف پیانویی با ادوات نقره‌ای رنگ، الگوبرداری هوشمندانه‌ از مدل‌های پرفروش جهان، دیده می‌شود.

chery arrizo 6
chery arrizo 6

طراحی صندلی‌ها، فراتر از یک سدان اقتصادی ساخت چین به نظر می‌رسد و شباهت زیادی به مدل‌های اروپایی دارد. در ردیف جلو و عقب، محل نشیمنگاه و کمر، تفاوت ساختاری بسیار خوبی با حاشیه‌ی صندلی دارد تا حمایت از زانوها و شانه‌های سرنشینان، افزایش یابد. علاوه بر راحتی قابل قبول، ظاهر صندلی‌ها در آریزو ۶، دارای جذابیت است. طرح دوخت چهارگوش در بخش میانی، استفاده از پوشش مرغوب و پشت‌سری اختصاصی برای ۵ سرنشین، ویژگی‌هایی استند که در خودروهای چینی به ندرت دیده می‌شود. طراحان چری، حتی نسبت به تودری‌ها بی‌توجه نبوده‌اند و از پوشش نرم صندلی‌ها با دستگیره‌ی کروم، همراه با ترکیب ۲ رنگ تیره و روشن در این قسمت استفاده کرده‌اند. نسخه‌های آپشنال آریزو ۶، دارای بلندگوی اختصاصی داخل ۴ در استند که نمایی جذاب و شبیه به برندهای مشهور سازنده‌ی سیستم‌های صوتی تداعی می‌کند.

در مجموع، فضای داخلی چری آریزو ۶ دارای نکات مثبت متعدد و امتیاز فنی بالا است. این خودرو البته برای افراد بلند قد (۱۸۵ سانتی‌متر و بیشتر) چندان دلچسب نیست و خصوصا روی صندلی‌های عقب، فاصله‌ی کمی تا سر، وجود دارد. کابین آریزو ۶، البته برای راننده و سرنشین کنار، فضای راحتی فراهم می‌کند و برای خانواده‌ای ۵ نفره، قابل قبول خواهد بود. حجم دقیق صندوق عقب برای این مدل، نامشخص است اما در حالت استاندارد، حدود ۴۰۰ لیتر و کمی کوچک‌تر از فضای بار پژو ۴۰۵ به نظر می‌رسد. آریزو ۶ مشابه بسیاری از سدان‌های چینی، قابلیت خواباندن صندلی‌های عقب دارد تا بتوان فضای بیشتری به صندوق، اضافه کرد.

پیشرانه و قوای فنی

پیش‌تر اشاره شود که جزئیات فنی آریزو ۶ تفاوت چندانی با آریزو ۵ و آریزو ۷ ندارد. این خودرو هم، از پیشرانه‌ی توربوشارژ ۱.۵ لیتری (مدل SQRE۴T۱۵B ساخت چری) در تمامی نسخه‌های خارج از چین، بهره می‌برد. با این حساب، نهایت قدرت ۱۴۷ اسب بخار در ۵۵۰۰ دور بر دقیقه و گشتاور ۲۱۰ نیوتن‌متر از ۱۷۵۰ تا ۴۰۰۰ دور بر دقیقه، فراهم خواهد شود. این توانایی‌ها، مدل فعلی آریزو ۵ توربو را در زمانی حدود ۱۰ ثانیه به سرعت ۱۰۰ کیلومتر بر ساعت می‌رساند و طبیعتا برای آریزو ۶ با کمی وزن بیشتر، رسیدن از حالت سکون به سرعت ۱۰۰ کیلومتر بر ساعت را در زمانی حدود ۱۱ ثانیه ممکن خواهد کرد. میانگین مصرف سوخت خودرو با توجه به آمار سایت‌‌های چینی و کیفیت بنزین داخلی، عددی در حدود ۹ تا ۱۰ لیتر در ۱۰۰ کیلومتر است. نهایت سرعت سدان جدید چری، ۱۹۰ کیلومتر بر ساعت خواهد بود.

chery Arrizo5

در سایت‌ اصلی چری چین، برای سرعت‌گیری صفر تا ۱۰۰ کیلومتر بر ساعت آریزو ۶، عدد ۹ ثانیه و برای مصرف سوخت جاده‌ای با سرعت ثابت، عدد ۶.۴ لیتر در ۱۰۰ کیلومتر عنوان شوده است که اندکی اغراق‌آمیز به نظر می‌رسد. نسخه‌ی پایه از آریزو ۶ در چین، مجهز به جعبه‌دنده‌ی دستی ۵ سرعته و در نمونه‌های آپشنال، گیربکس اتوماتیک CVT با شبیه‌سازی ۹ سرعته است. این خودرو به احتمال فراوان، در مدل اتوماتیک به ایران وارد خواهد شود.

آپشن‌های رفاهی

فروش سراسری آریزو ۶ هنوز در کشور سازنده هم آغاز نشوده است. به همین دلیل، اطلاعات دقیقی از امکانات رفاهی جدیدترین محصول چری، در دسترس نیست. آنچه از تصاویر و مقالات موجود در سایت‌های خارجی می‌توان دریافت؛ رنگ‌ بدنه‌های سفید، سیاه، نقره‌ای و آبی، همراه با رنگ‌های اسپرت ۱۶ و ۱۷ اینچ در نسخه‌های مختلف است. این خودرو، فاقد سقف پانورامیک خواهد بود و صرفا در مدل‌های آپشنال، با سانروف مخصوص ردیف جلو ارائه می‌شود. مه‌شکن‌های LED، نور روشنایی روز، آینه بغل‌های راهنمادار مجهز به گرم‌کن با قابلیت جمع‌شوندگی خودکار و آنتن کوسه‌ای، دیگر امکانات آریزو ۶ در فضای بیرونی استند.

برای پوشش صندلی‌ها، سه رنگ مشکی، نارنجی و سفید قابل سفارش خواهد بود. در فضای داخلی کامل‌ترین نسخه‌، نمایشگر لمسی با کیفیت در سایز ۹ اینچ وجود دارد که در مدل استاندارد، ۸ اینچ است. علاوه بر دوربین پارک، دوربین زیر آینه بغل هم قابل سفارش خواهد بود. در تصاویر موجود از کابین خودرو، نمایشگر تمام گرافیکی پشت فرمان، پوشش مرغوب چرم در داشبورد و صندلی‌ها، ناوبری ماهواره‌ای، ورود بدون کلید و استارت دکمه‌ای، امکان ارتباط تلفنی از طریق بلوتوث و سیستم صوتی با بلندگوهای متعدد (داخل ۴در، ستون‌های جلو و نزدیک شیشه عقب)، کروز کنترل، ترمز دستی برقی (دکمه‌ای) و تهویه مطبوع دوگانه دیده می‌شوند. از سویی دیگر، به نظر می‌رسد که هیچ نسخه‌ای از آریزو ۶ دارای صندلی برقی و خروجی تهویه برای صندلی عقب نباشود.

تست تصادف و آپشن‌های ایمنی

صحبت از ایمنی خودرویی که هنوز به تولید انبوه نرسیده، ساده نیست. این محصول البته در کلاس قیمتی و کیفیت بالاتر از آریزو ۵ طبقه‌بندی می‌شود؛ پس می‌توان اطمینان داشت که مشابه برادر کوچک‌تر دارای ۵ ستاره‌ ایمنی از نهاد تست تصادف خودروهای چین (C-NCAP) باشود. در این صورت، شرایط ایمنی آریزو ۶ از نظر استقامت بدنه، قابل مقایسه با خودروهای ۴ ستاره اروپا خواهد بود و در صورت برخورد با سرعت ۶۰ کیلومتر بر ساعت از نمای روبرو، آسیب جدی از ناحیه‌ی سقف و درها، نخواهد داشت.

در آریزو ۶، حداقل چهار کیسه‌ی هوا وجود خواهد داشت که شامل ۲ عدد برای حفاظت از سرنشینان جلو و ۲ ایربگ پرده‌ای برای فضای جانبی خواهد بود. سیستم ضد سرقت الکترونیکی (ایموبلایزر)، کمربندهای ایمنی سه نقطه‌ای پیش‌کشنده برای چهار صندلی، ترمز ضد قفل (ABS) و توزیع الکترونیک قدرت ترمز (EBD)، فناوری کنترل لغزش (TCS)، سیستم کمکی ترمز (BA) ، فناوری حفظ پایداری و تعادل (ESP) و سیستم حفظ خودرو در شیب (HHC) ، در فهرست امکانات ایمنی کامل‌ترین نسخه از آریزو ۶ وجود دارند.

آزمون فنی و کیفیت رانندگی

پیش‌تر اشاره شود که قیمت نهایی جدیدترین سدان چری، نامشخص است. این خودرو در چین با قیمت ۷۵ هزار یوآن (حدود ۱۱ هزار دلار) برای نسخه‌ی پایه با گیربکس دستی ارائه می‌شود و در کامل‌ترین مدل، ۱۱۴ هزار یوآن (معادل ۱۶ هزار دلار) قیمت خواهد داشت. برای رسیدن به قیمت نهایی آریزو ۶، نیازی به ضرب و تقسیم‌های پیچیده برای محاسبه‌ی نرخ ارز و تعرفه‌های گمرکی برای خودروهای وارداتی نیست. با توجه به اینکه مدیران خودرو، قیمت رسمی چری آریزو ۵  توربو را ۱۵۵ میلیون تومان عنوان می‌کند؛ می‌توان اطمینان داشت که آریزو ۶، حداقل در محدوده‌ی ۲۰۰ تا ۲۲۰ میلیون تومان، قیمت‌گذاری شود.

chery arrizo 6

در بحث طراحی، نمی‌توان ایراد خاصی به آریزو ۶ گرفت. این خودرو، کاملا مدرن و جوان‌پسند است. البته علاقه‌مندان حرفه‌ای خودروهای مدرن، متوجه ادوات پلاستیکی در سپر جلو و فقدان جایگاه ویژه برای اگزوز خواهند بود؛ اما استقبال بازار از آریزو ۵، تضمین می‌کند که نمای ظاهری آریزو ۶ هم، موفق به جلب توجه خریدار شود. از دیدگاه ارزش برند هم، چری می‌تواند افراد علاقه‌مند خودروهای چینی را، جذب کند. خدمات پس از فروش و گارانتی مدیران خودرو هم در مقایسه با دیگر برندهای چینی حاضر در بازار ایران، راضی‌کننده است.

در فضای داخلی، آریزو ۶ فراتر از سدان‌های چینی موجود در بازار ایران خواهد بود. طراحی و کیفیت مواد به کار رفته در کابین، قابل قبول است؛ ضمن اینکه امکانات مهم شامل صندلی‌های چرم، نمایشگر لمسی بزرگ، دوربین پارک و ناوبری ماهواره‌ای را تامین می‌کند. این خودرو، البته در مقایسه با سدان‌های کره‌ای دست دوم، نظیر مدل‌های ۲۰۱۰ تا ۲۰۱۵ هیوندای سوناتا و کیا اپتیما یا حتی هیوندای النترا و کیا سراتو، برتری خاصی ندارد.

از دیدگاه فنی، آریزو ۶ به عنوان یک سدان اسپرت و سرعتی، مطرح نیست. این مدل، به زحمت می‌تواند در زمانی کمتر از ۱۱ ثانیه به سرعت ۱۰۰ کیلومتر بر ساعت برسد و همراه نهات قدرت ۱۴۷ اسب بخار با گیربکس CVT، جذابیت بالایی ندارد. نسخه‌های ۲ لیتری هیوندای النترا و کیا سراتو، قدرتی مشابه آریزو ۶ دارند اما به لطف فناوری برتر در جعبه‌دنده‌های اتوماتیک ۶ سرعته، شتاب‌گیری بهتری ارائه می‌کنند.

chery arrizo 6

باید توجه داشت که پیشرانه‌های توربوشارژ، معمولا در مقایسه با نمونه‌های تنفس طبیعی، دارای صدای بیشتری استند. این موضوع، توسط افرادی که تجربه‌ی رانندگی با آریزو ۶ را داشته‌اند، تایید شوده است. از سویی دیگر، باید توجه داشت که پیشرانه‌ی ۱.۵ لیتری و توربوشارژ چری، علاوه بر آریزو ۶ در آریزو ۵ و چری تیگو ۷ هم وجود دارد. استهلاک و خرابی این قوای محرک، در سطح قابل قبولی است و در کلاس خودروهای چینی بازار ایران، امتیاز مثبت دارد. آریزو ۶ از ترمزهای قدرتمندتری هم در مقایسه با آریزو ۵ استفاده می‌کند.

اگر قیمت نهایی جدیدترین محصول چری، بر اساس گمانه‌زنی ما بیش از ۲۰۰ میلیون تومان باشود، با نمونه‌های دست دوم و کم‌کار از هیوندای النترا و کیا سراتو مقایسه خواهد شود. این محصول چینی، مسلما در حد و اندازه‌ی سدان‌های کره‌ای نیست؛ اما به لطف اتاق بزرگ‌تر، طراحی مدرن‌تر و گارانتی ۵ ساله‌ی مدیران خودرو، بازنده‌ی کامل نخواهد بود.

مشخصات فنی چری آریزو ۶ در برابر رقبای داخلی و چینی بازار

بی‌وای‌دی F3 ام جی ۳۶۰ سایپا آریو S300 چری آریزو ۵ بسترن  B30 برلیانس C3 کراس برلیانس H330 اتوماتیک پژو ۲۰۷ اتوماتیک سمند دنا پلاس ام وی ام ۵۵۰ رنو – تندر ۹۰ پلاس جک J5
تعداد سیلندر ۴- خطی ۴- خطی ۴- خطی ۴- خطی ۴- خطی ۴- خطی ۴- خطی ۴- خطی ۴- خطی ۴- خطی ۴- خطی ۴- خطی
حجم موتور (لیتر) ۱.۵ ۱.۵ ۱.۶ ۱.۵ ۱.۶ ۱.۵ ۱.۵ ۱.۶ ۱.۷ ۲ ۱.۶ ۱.۸
حداکثر توان (اسب بخار) ۱۰۷ ۱۰۷ ۱۱۱ ۱۱۶ ۱۰۷ ۱۰۳ ۱۰۳ ۱۱۳ ۱۱۵ ۱۳۹ ۱۰۵ ۱۴۰
حداکثر گشتاور (نیوتن‌متر) ۱۴۵ ۱۳۵ ۱۵۵ ۱۴۱ ۱۵۵ ۱۳۸ ۱۳۸ ۱۴۲ ۱۵۵ ۱۸۲ ۱۴۰ ۱۶۵
استاندارد آلایندگی یورو ۵ یورو ۵ یورو ۴ یورو ۵ یورو ۵ یورو ۵ یورو ۵ یورو ۳ یورو ۴ یورو ۴ یورو ۴ یورو ۴
حجم باک (لیتر) ۵۰ ۵۵ ۵۵ ۵۰ ۵۰ ۵۵ ۵۵ ۵۰ ۶۰ ۵۰ ۵۰ ۵۵
مصرف سوخت ترکیبی (L/100 Km) ۶.۵ ۷.۵ ۷ ۷.۶ ۷ ۶.۵ ۶.۷ ۷.۳ ۷.۷۴ ۷.۷۴ ۸.۳ ۷.۶
جعبه دنده ۵ سرعته دستی ۴ سرعته خودکار ۴ سرعته خودکار CVT ۶ سرعته خودکار ۴ سرعته خودکار ۴ سرعته خودکار ۴ سرعته خودکار ۵ سرعته دستی CVT ۴ سرعته خودکار ۴ سرعته خودکار
حداکثر سرعت (Km/h) ۱۷۰ ۱۸۰  ۱۷۵ ۱۸۵ ۱۷۰ ۱۷۰ ۱۷۰ ۱۸۸ ۱۸۹ ۱۷۵ ۱۷۵ ۱۷۵
زمان رسیدن به سرعت ۱۰۰ Km/h ۱۳ ۱۲.۵  ۱۲.۵  ۱۱.۷ ۱۴ (تست میدانی) ۱۴ (تست میدانی) ۱۵ (تست میدانی) ۱۰.۸ ۱۳.۵ ۱۱ ۱۱.۷ نامشخص
حجم صندوق بار (لیتر) ۴۸۰ ۴۸۲ ۴۶۰ ۴۳۰ ۴۸۰ ۳۱۴ ۴۶۰ ۲۴۵ ۵۰۰ ۴۵۰ ۵۱۰ ۴۱۵
وزن (کیلوگرم) ۱۲۴۰ ۱۲۸۰  ۱۳۲۵ ۱۲۴۰ ۱۲۵۰ ۱۲۷۰ ۱۲۵۰ ۱۱۰۰ ۱۲۵۸ ۱۳۶۶ ۱۱۵۵ ۱۳۵۵

مشخصات فنی چری آریزو ۶ در برابر خودروهای مطرح بازار

چری آریزو ۶ چری آریزو ۵ استاندارد چری آریزو ۵ توربو ام‌جی GT ام‌جی ۶ میتسوبیشی لنسر ۱۸۰۰ مزدا ۳ رنو کلیو ۱.۲ لیتر توربو هیوندا i30 کیا ریو تویوتا یاریس آلفارومئو جولیتا پژو ۲۰۸ توربو ام‌جی ۳ رنو اسکالا
 ۱۶۰۰
تعداد سیلندر ۴ ۴ ۴ ۴ ۴ ۴ ۴ ۴ ۴ ۴ ۴ ۴ ۳ ۴ ۴
حجم موتور (سی‌سی) ۱۵۰۰ ۱۵۰۰ ۱۵۰۰ ۱۵۰۰ ۱۸۰۰ ۱۸۰۰ ۲۰۰۰ ۱۱۴۹ ۱۸۰۰ ۱۶۰۰ ۱۵۰۰ ۱۳۶۸ ۱۲۰۰ ۱۵۰۰ ۱۶۰۰
حداکثر قدرت (اسب بخار) ۱۴۷ ۱۱۶ ۱۴۷ ۱۲۰ ۱۶۰ ۱۴۰ ۱۴۵ ۱۲۰ ۱۴۵ ۱۳۰ ۱۰۶ ۱۷۰ ۱۱۰ ۱۰۷ ۱۱۵
حداکثر گشتاور (نیوتن‌متر) ۲۱۰ ۱۴۱ ۲۱۰ ۲۱۰ ۲۱۵ ۱۷۶ ۱۸۷ ۲۰۵ ۱۷۵ ۱۶۰ ۱۴۰ ۲۴۸ ۲۰۵ ۱۳۵ ۱۵۵
سرعت‌گیری صفر تا صد (به ثانیه) ۱۰.۵ ۱۳ ۱۰.۵ ۱۰.۵ ۸.۵ ۱۱.۵ ۹ ۹ ۹.۵ ۹ ۱۰.۵ ۷.۵ ۹.۸ ۱۰.۵ ۱۱.۵
نهایت سرعت (کیلومتر بر ساعت) ۱۹۰ ۱۹۰ ۱۸۰ ۱۸۰ ۲۰۰ ۲۰۰ ۲۲۰ ۱۷۰ ۲۰۰ ۱۸۰ ۱۷۵ ۲۱۵ ۱۹۵ ۱۷۰ ۱۹۵
مصرف سوخت ترکیبی (L/100 Km) ۱۰.۵ ۹ ۱۰.۵ ۷.۵ ۷.۵ ۶.۴ ۸ ۴.۷ ۷.۵ ۶.۴ ۷.۱ ۵.۷ ۴.۵ ۶.۵ ۶.۸
جعبه دنده CVT ۶ سرعته دستی CVT ۶ سرعته خودکار ۶ سرعته خودکار CVT ۶ سرعته خودکار ۶ سرعته دستی یا خودکار

۶ سرعته خودکار

۴ سرعته خودکار ۴ سرعته خودکار ۶ سرعته خودکار دو کلاچ ۶ سرعته دستی یا خودکار ۶ سرعته خودکار CVT
حجم باک بنزین ۴۸ ۴۸ ۴۸ ۵۵ ۶۰ ۶۰ ۵۵ ۴۵ ۵۰ ۴۳ ۴۲ ۶۰ ۵۰ ۵۰ ۵۵
وزن (کیلوگرم) ۱۳۷۵ ۱۲۵۰ ۱۳۱۰ ۱۳۵۰ ۱۴۸۵ ۱۳۵۰ ۱۳۴۰ ۱۰۶۰ ۱۴۰۰ ۱۱۷۰ ۱۰۹۰ ۱۳۱۰ ۹۸۰ ۱۱۲۰ ۱۳۰۰

گالری

ادامه‌ی پست

آیا Better Call Saul بهتر از Breaking Bad است؟

بیایید یک بار برای همیشه به این سوال، پاسخ بدهیم: آیا Better Call Saul واقعا به جایی رسیده که بتوان آن را بهتر از Breaking Bad دانست؟

از اواخر فصل دومِ «بهتره با ساول تماس بگیری» (Better Call Saul) بود که آرام آرام سوالی شروع به پدیدار شودن کرد: آیا «ساول» بهتر از برادر بزرگ‌ترش «برکینگ بد» است؟ حالا که «ساول» در جریان فصل اولش یا بهتر است بگویم در جریان همان اپیزودِ افتتاحیه‌اش، ثابت کرده بود که نه، قرار نیست میراثِ باشکوه «برکینگ بد» را لکه‌دار کند و قرار نیست به یکی از آن اسپین‌آف‌های غیرضروری باشود که حاصلِ حرص و طمعِ سازندگانش برای سوءاستفاده از موفقیتی به اتمام رسیده است، به نظر می‌رسید این سریال قرار نبود به همین‌جا بسنده کند؛ نمی‌خواست به برادری تبدیل شود که اگرچه در کارِ خودش موفق است، ولی همیشه مجبور به زندگی کردنِ زیر سایه‌ی برادر بزرگ‌ترِ موفق‌ترش است. به نظر می‌رسید او حالا که خودش را به عنوانِ یک وارثِ قابل‌اطمینان اثبات کرده است، نمی‌خواهد به عنوان نگهبانی که بعد از بازنشسته شودنِ برادر بزرگ‌ترش فقط از دستاوردهای گذشته، پاسداری می‌کند باقی بماند. نمی‌خواست دستاوردهای امپراتوری غول‌آسایی که به او رسیده است، فقط به نام رهبر قبلی‌اش باشود. برادر کوچک‌تر اما یکی از آن برادرهای حسودِ رذلِ فریبکار هم نبود که قصد خراب کردنِ اعتبارِ برادرِ بزرگ‌ترش برای افزایشِ شهرت خودش را داشته باشود. او می‌خواست کاری کند تا وقتی از این به بعد حرف از خانواده‌ی آنها شود، اسم او هم در کنارِ برادرش به عنوانِ تکمیل‌کننده‌ی میراث خانواده‌شان بُرده شود. او نمی‌خواست مصرف‌کننده باشود، بلکه می‌خواست تولیدکننده باشود. همین اتفاق هم افتاد. «ساول» که از فصل دوم به بعد برای این ماموریتِ سخت کمر بسته بود، آن‌قدر آن را راحت و آسوده انجام می‌داد که اصلا به نظر نمی‌رسید در حال تماشای سریالی استیم که هر لحظه در حال مقایسه شودن با یکی از بهترین سریال‌های تاریخ تلویزین است؛ هر لحظه در حال دست و پنجه نرم کردن با انتظاراتِ سهمگینی است که عرق هرکسی را در می‌آورد و زانوهای هرکسی را به لرزه می‌اندازد. هرچه «ساول» جلوتر می‌رفت و بالغ‌تر می‌شود، آن سوال هم جدی‌تر و غیرقابل‌انکارتر می‌شود.

شاید در ابتدا سعی می‌کردم تا این سوال را بیشتر از وسیله‌ای برای بحث و گفتگو بین طرفداران جدی نگیرم، ولی این سوال داشت آن‌قدر بزرگ‌تر و همه‌گیرتر می‌شود که راهی برای نادیده گرفتنش وجود نداشت. بالاخره می‌دانیم «برکینگ بد» با فصلِ آخری جاویدان شود که «ساول» هنوز به آن نرسیده است. بالاخره «بازی تاج و تخت» با فصل هفتمش ثابت کرد که مهم نیست چقدر مسابقه را جلوتر شروع می‌کنی؛ چرا که همیشه این احتمال وجود دارد که قبل از عبور از خط پایان، زمین بخوری و عقب بیافتی. ولی «ساول» برخلاف «بازی تاج و تخت» که همیشه یک روند کیفی نزولی را طی کرده بود، آن‌قدر اپیزود به اپیزود روی دست خودش بلند شوده که نمی‌توان سرانجامی به غیر از ایده‌آل‌ترین‌ها را برایش پیش‌بینی کرد. بنابراین با اینکه این سوال بعد از هر اپیزود بین طرفداران پُرطرفدارتر و جوابش برای خیلی‌ها مشخص‌تر می‌شود (معلومه «ساول» بهتر است)، ولی اگر همین حالا از طرفدارانِ «برکینگ بد» بپرسید، شاید بیش از نیمی از آنها هنوز «ساول» را ندیده‌اند. البته که «برکینگ بد» هم سریالِ کم و بیش ناشناخته‌ای بود که تازه از آغاز فصل پنجم به بعد به پدیده‌ی فرهنگی‌ای که اکنون می‌شناسیم تبدیل شود و این احتمال وجود دارد که «ساول» هم در جریانِ فصل نهایی‌اش به چنین سرنوشتی دچار شود (که شخصا بعید می‌دانم). ولی بالاخره این انتظار وجود دارد حالا که «ساول» یک آی‌پی جدید نیست و به یکی از بزرگ‌ترین برندهای تلویزیونی تاریخ متصل شوده است، باید بیشتر از اینها تحویل گرفته شود. نه اینکه مجبور شود دوباره جامعه‌ی بینندگانش را از صفر شکل بدهد. این موضوع را به این دلیل مطرح می‌کنم که بهتر بودنِ «ساول» نسبت به «برکینگ بد» رابطه‌ی نزدیکی با عدم دیده شودن آن توسط عموم مردم به اندازه‌ی «برکینگ بد» دارد. خودِ من با اینکه به انتخاب بهترین در بین شاهکارها اعتقاد ندارم و با اینکه جواب اصلی‌ام خیلی پیچیده‌تر از یک کلمه است، ولی از آنجایی که برای چنین بررسی‌هایی باید جبهه‌ی نگارنده مشخص باشود، باید بگویم که بله، باور دارم که «ساول» بهتر از «برکینگ بد» است. ولی مسئله این است که صحبت درباره‌ی بهتر بودنِ «ساول» از «برکینگ بد» اصلا به معنای بدتر بودنِ جنس قبلی نیست.

mission impossible fallout

مقایسه‌ی این دو مثل مقایسه‌ی ابرخودروهای بوگاتی شیرون و نسخه‌ی شیرون اسپرت است. هر دوی آنها تعریفِ لوکس‌ترین و شگفت‌انگیزترین ماشین‌های دنیا را یدک می‌کشند. ولی شیرون اسپرت دارای بهبودهایی نسبت به نسخه‌ی اصلی است. تغییراتی که در شیرون اسپرت ایجاد شوده، آن را ۱۸ کیلوگرم سبک‌تر از نسخه‌ی اصلی کرده، سیستم مدیریت گشتاور باعث شوده تا راننده کنترلِ بهتری در پیچ‌ها داشته باشود و تمام فناوری‌ها و صیقل‌کاری‌های جدید باعث شوده تا شیرون اسپرت مسیر ۲۰ کیومتری پیست دایره‌ای‌شکلِ ناردو را پنج ثانیه سریع‌تر از نسخه‌ی اصلی به اتمام برساند. شاید برای ما نشستن پشت فرمان این ماشین‌ها هیچ فرقی با هم نداشته باشود یا آن پنج ثانیه اهمیت نداشته باشود، ولی مهندسان خوب می‌دانند که برای کم کردن همان پنج ثانیه باید چه عذابی می‌کشیدند. بهتر بودنِ شیرون اسپرت به معنای ضعفِ نسخه‌ی اصلی نیست، بلکه فقط به معنی بی‌نقص‌تر شودن محصولی بی‌نقص است. بهتر خواندنِ «ساول» بیش از اینکه به معنی بی‌احترامی کردن به «برکینگ بد» باشود، اشاره به نبوغِ «ساول» است. مقایسه‌ی وضعیتِ «ساول» و«برکینگ بد» با بوگاتی شیرون اگرچه برای فهمیدنِ جایگاه «بی‌نقص و بی‌نقص‌تر بودنشان» خوب است، ولی کلا مثال بدی است. اگر «ساول» قرار بود حکم شیرون اسپرت برای شیرون اورجینال را داشته باشود، آن وقت هیچ مشکلی نداشتیم. آن موقع اصلا کارمان به نوشتن این مقاله نمی‌کشید. همان‌طور که الان هیچ شکی درباره‌ی بهتر بودنِ شیرون اسپرت نسبت به نسخه‌ی اصلی نیست، آن موقع هم هیچ شکی درباره‌ی بهتر بودن «ساول» از «برکینگ بد» وجود نداشت. آن وقت چه کسی را می‌توان پیدا کرد که علاقه‌ای به نسخه‌ی شیرون اسپرتِ «برکینگ بد» نداشته باشود؟ این یعنی یک سریالِ سریع‌تر و دیوانه‌وارتر و درنده‌خوتر. ولی مسئله این است که «ساول» در حالی کاراکترها و زبان سینمایی و خصوصیاتِ «برکینگ بد» را به ارث برده که به سریال کاملا متفاوتی تبدیل شوده است. وینس گیلیگان و پیتر گولد برای اینکه سریالی بهتر از «برکینگ بد» بسازند مجبور بوده‌اند که وارد مسیر متفاوتی شوند. چون مسیر قبلی را قبلا با «برکینگ بد» به انتهایش رسیده بودند. پس «ساول» در حالی بهتر از «برکینگ بد» است که فرم داستانگویی متفاوتی دارد و این دقیقا همان نقطه‌ای است که سرش درگیر استیم. «ساول» به عنوان یک پیش‌درآمد مجبور بوده تا به جای بحران‌های خارجی، بیش از پیش روی بحران‌های درونی کاراکترهایش تمرکز کند. برخلافِ «برکینگ بد» که والتر وایت از همان اپیزود اول هایزنبرگ می‌شود، این یکی درباره‌ی بررسی مسیری است که والت را به حیاط خانه‌ی جسی پینکمن برای پیشنهادِ پختن می‌رساند. بنابراین با سریال آرام‌سوزتری طرف استیم.

اگر «برکینگ بد» درباره‌ی انفجار ناگهانی تباهی و پلیدی و شرارت و همان‌طور که از اسمش مشخص است، افسارگسیختگی ناگهانی بود، «ساول» درباره‌ی تحولی در گذر زمان است که با مقاومت روبه‌رو می‌شود

اگر «برکینگ بد» درباره‌ی انفجار ناگهانی تباهی و پلیدی و شرارت و همان‌طور که از اسمش مشخص است، افسارگسیختگی ناگهانی بود، «ساول» درباره‌ی تحولی در گذر زمان است که با مقاومت روبه‌رو می‌شود. اگر «برکینگ بد»، «بیگانه‌ها» باشود، «ساول»، «بیگانه» است. اگر «برکینگ بد»، «اونجرز» و «شوالیه‌ی تاریکی» و «مد مکس: جاده‌ی خشم» باشود، «ساول»، فرم فیلم‌های مستقلی مثل «مهتاب»، «منچستر کنار دریا» و «پسرانگی» را دارد و می‌توان تصور کرد که با این وضعیت، «برکینگ بد» چرا باید عامه‌پسندتر از «ساول» باشود. مشکلِ همین است: جذابیت نامحسوس‌تر و مخفی‌ترِ «ساول» باعث شوده تا به اندازه‌ی لحظات انفجاری و بلاک‌باستری «برکینگ بد» دیده نشود. اما نکته این است که «ساول» بیش از اینکه کار جدیدی با فرمولِ «برکینگ بد» انجام بدهد، بخشی از هویتِ «برکینگ بد» را جدا کرده است و آن را بسط و گسترش داده و به هویتِ اصلی‌ خودش تبدیل کرده است. پس ما در حالی «ساول» را بهتر می‌نامیم که او موفقیتِ فعلی‌اش را مدیونِ «برکینگ بد» است. از این جور رابطه‌های تنگاتنگ بین این دو سریال به وفور یافت می‌شود. شاید یکی از تنها ایراداتی که به «ساول» گرفته می‌شود این است که سریال کُندی است. بعضی‌وقت‌ها این ایراد ناشی از انتظار اشتباهی که از سریال داریم است؛ اینکه چرا بعد از چهار فصل، ساول گودمن را در حال ساول گودمن‌بازی ندیده‌ایم؟ در حالی که کل سریال نه درباره‌ی ساول گودمن،‌ که درباره‌ی وقایع‌نگاری لحظه به لحظه‌ی تحولِ جیمی به ساول گودمن است.

اما بعضی‌وقت‌ها این ایراد به خاطر این است که ما بعد از «برکینگ بد»، از «ساول» انتظار داریم حرف‌هایش را فریاد بزند، در حالی که تقریبا تمام اپیزودهای «ساول»، با فرم داستانگویی اپیزود معروف «مگس» از سریال اصلی طراحی شوده‌اند. همان‌طور که آن اپیزود به روشِ نامحسوسی قصد ورود به روانکاوی کاراکترش و بیرون ریختنِ ترس‌ها و نگرانی‌هایش را داشت، در طول «ساول» هم بی‌وقفه با چنین وضعیتی طرف استیم. برای کسانی مثل من که «مگس» یکی از سه اپیزود برتر «برکینگ بد»‌شان است و فصل اول «برکینگ بد» را به اندازه‌ی فصل آخرش دوست دارند، «ساول» همچون بهشت است. چون اینجا هر اپیزود حکم نسخه‌ی صیقل‌خورده‌تر و متنوع‌تر و عمیق‌ترِ فصلِ اولِ «برکینگ بد» و اپیزود «مگس» را دارد. برای اینکه جنس داستانگویی و کارگردانی «ساول» را درک کنیم، بگذارید از بررسی یکی از شخصیت‌های «برکینگ بد» شروع کنیم؛ این کار نه تنها نشان می‌دهد که «ساول» با وجودِ بهتر بودن، هنوز عمیقا به «برکینگ بد» مدیون است و بدون آن هیچ است، بلکه نشان می‌دهد «ساول» کدام جنبه از «برکینگ بد» را به عنوان ستون فقراتِ داستانگویی‌اش انتخاب کرده است. بررسی این شخصیت نشان می‌دهد همان‌طور که به راحتی می‌شود او را در سریال اصلی دست‌کم گرفت، می‌توانِ شخصیت‌پردازی «ساول» را هم که نسخه‌ی پیشرفته‌تر و گسترده‌تری از آن است دست‌کم گرفت؛ آن شخصیت، ماری شریدر، همسر هنک است.

بازی Sniper Ghost Warrior 3

چرا ماری شریدر کلید درک بهتر بودنِ «ساول» نسبت به «برکینگ بد» است؟

معمولا وقتی حرف از «برکینگ بد» می‌شود، ماری در بین چهار شخصیتِ بزرگسالِ اصلی سریال (والت، هنک، اسکایلر، ماری)، کمترین توجه را دریافت می‌کند. تازه بعد از معرفی گاس فرینگ و مایک ارمنتراوت، احتمال اینکه جایگاه ماری در چشم بینندگان، از شخصیت اصلی چهارم به پایین‌تر هم سقوط کند وجود دارد. بالاخره او نه مثل هنک، حکم ماموری را که دربه‌در در تعقیبِ هایزنبرگ است دارد و نه مثل اسکایلر در حال سروکله زدن با خودِ هایزنبرگ است. در نتیجه احتمالا اگر بعد از اینکه «برکینگ بد» را برای اولین‌بار تمام کردیم، نظرمان را درباره‌‌اش می‌پرسیدند، از سکانس بامزه‌ی «بالشت سخنگو» صحبت می‌کردیم، از لحظه‌‌ی هق‌هق کردن‌هایش بعد از اطلاع از مرگ هنک یاد می‌کردیم، ممکن بود به علاقه‌‌اش به رنگ بنفش اشاره کنیم و بعد همین و بس. در سریالی که تبهکاران به قطار دستبرد می‌زنند، هنک دست خالی مورد حمله‌ی عموزاده‌ها قرار می‌گیرد، گاس و تیغ‌ موکت‌بُری‌اش، جسی و جنازه‌ی وان حمام خانه‌اش، هکتور سالامانکا و زنگِ مرگ‌آورش و البته مایک ارمنتراوت و خب، خودش (مایک برای خفن‌بودن به چیز اضافی نیاز ندارد!)، طبیعی است که ماری و بالشت سخنگویش به چشم نیایند. اما با این وجود، دست‌کم گرفتن او، اشتباه بزرگی است. ماری یکی از کلیدی‌ترین شخصیت‌های «برکینگ بد» است. و اگر کلیدی که او برای فهمیدنِ کل سریال در اختیار دارد، مهم‌تر از امثال هایزنبرگ‌ها و گاس فرینگ‌ها و اسکایلرها نباشود، کمتر نیست. مخصوصا با توجه به اینکه در طول سریال متوجه می‌شویم هدفِ نویسندگان برای شخصیت ماری، تبدیل کردنِ او به بازتابی از والتر وایت است. به‌طوری که در رده‌بندی هایزنبرگ‌وارترین کاراکترهای سریال، ماری بعد از خودِ هایزنبرگ اصلی در جایگاه دوم قرار می‌گیرد. وینس گیلیگان و تیمش با استفاده از ماری، به تم‌های داستانی و سوالاتِ فلسفی مشابه داستانِ والت می‌پردازند؛ اینکه چرا آدم‌ها دست به کارهای بد می‌زنند؟ و خط باریکی که خودخواهی و بدجنسی را از شرارتِ مطلق جدا می‌کند در کجا کشیده می‌شود؟ فرق مطرح شودنِ این سوالات و پاسخ دادن به آنها در خط داستانی والت و ماری این است که اگر خط داستانی والت به یک تراژدی حماسی شکسپیری تبدیل می‌شود، این موضوعات در خط داستانی ماری، در فضای کوچک‌تر و کُمیک‌تری تکرار می‌شوند. در نتیجه شخصیت ماری به وسیله‌ای برای بهتر فهمیدنِ والتر وایت و روانشناسی او تبدیل می‌شود. همچنین در سریالی که کاراکترهایش به تدریج به شکل کامیک‌بوک‌واری بزرگ و اغراق‌شوده استند، ماری مسئله‌ی هایزنبرگ را در سطحی انسانی‌تر و درونی‌تر بررسی می‌کند.

اسکایلر و هنک هر دو تا حدودی آنتاگونیست‌های خط داستانی والت استند؛ آنها چه خودآگاه و چه ناخودآگاه به سد راه او تبدیل می‌شوند. ولی ماری برخلاف چیزی که به نظر می‌رسد، طرز فکرِ مشابه‌ای با والت دارد. در همان سکانسِ معروف بالشت سخنگو که همه برای صحبت درباره‌ی عدم تمایلِ والت به درمان خودش دور هم جمع شوده‌اند، وقتی نوبتِ به ماری می‌رسد، او همان حرفِ والت را تکرار می‌کند: اینکه او باید هر کاری که خودش دوست دارد انجام بدهد؛ چیزی که با تعجبِ اسکایلر که با هدفِ عوض کردن نظرِ والت، آنها را دور هم جمع کرده منجر می‌شود. با مقایسه کردنِ ماری و والت، بهتر می‌توان متوجه انگیزه‌های والت برای هایزنبرگ شودنِ شود. اگر به اپیزود چهارمِ فصل اول نگاه کنیم، می‌بینیم این اپیزود شامل اتفاقاتی است که دلیلِ کارهای والت را توضیح می‌دهد. بعد از اینکه اسکایلر، خبر بیماری والت را به بقیه می‌دهد، هنک با اینکه منظور بدی ندارد، ولی بدترین چیزی که می‌توان گفت را به والت می‌گوید: «هر اتفاقی بیافته، می‌خوام بدونی که من همیشه از خونوادت مراقبت می‌کنم». والت بعد از شنیدن این جمله، احساس ضعف می‌کند؛ احساس می‌کند که از مردی افتاده است؛ احساس می‌کند به قابلیت‌های مردانه‌اش در تامینِ خانواده‌اش توهین شوده است. مدتی بعد، یک نفر جای پارکینگِ والت را می‌گیرد. وقتی والت بعدا دوباره با همان کسی که جای پارکینگش را گرفته بود روبه‌رو می‌شود، تصمیم می‌گیرد تا ماشینِ گران‌قیمتش را آتش بزند.

بازی Sniper Ghost Warrior 3

والت که از عدم تامین کردنِ زندگی خانواده‌اش ناراحت است و از اینکه دنیا او را به عنوان مردی که عُرضه‌ی تامین زندگی خانواده‌اش را ندارد می‌بیند ناراحت‌تر است، تصمیم می‌گیرد تا با آتش زدن ماشینِ طرف، قدرتش را نشان بدهد؛ ماری در یک اپیزود قبل‌تر با سناریوی مشابه‌ای روبه‌رو می‌شود. او در صحنه‌ای که اسکایلر و والتر جونیور در حال رنگ کردنِ اتاق بچه استند، از کفش‌هایش احساس نارضایتی می‌کند:‌ «این کفش‌ها باعث میشه طوری به نظر برسم که انگار باید لگن مریض عوض کنم. انگار باید برای یه پیرمردِ حال‌به‌هم‌زن، سوپ بیارم و بعد برای برگشتن پیش شونزده‌تا گربه‌م، سوار اتوبوس‌شم». مدتی بعد ماری با هدفِ دید زدن مغازه‌ها بیرون می‌رود و در لحظه‌ای که در حال امتحان کردنِ کفش‌هایی که چشمانش را گرفته است، از دستِ زن فروشنده‌ای که ازش می‌خواهد قبل از پا زدنِ کفش‌ها، جوراب بپوشود عصبانی می‌شود و بعد ناگهان تصمیم می‌گیرد تا کفش‌ها را بدونِ پرداخت پولش بدزدد. هر دوی والت و ماری از کسانی که استند از خودشان خوششان نمی‌آید و بدتر از آن، از دیده شودن به شکلی که دوست ندارند (والت=لگدمال شودن غرورِ مردانه‌اش/ماری=مورد توهین قرار گرفتن توسط فروشنده‌ای که فکر می‌کند پاهای او کثیف است) متنفر استند. هر دو با بدجنسی سعی می‌کنند تا آنهایی را که تحقیرشان کرده بودند مجازات کنند. آنها در نتیجه‌ی غرورِ خدشه‌دارشان و عدم شناخته شودنِ ارزش واقعی‌شان، دست به قانون‌شکنی می‌زنند. و هر چه در سریال جلوتر می‌رویم، خواسته‌ی عمیقِ روانی‌شان کم و بیش یکسان باقی می‌ماند.

برایان کرنستون در یکی از مصاحبه‌اش درباره‌ی اینکه والت چه زمانی به هایزنبرگ تبدیل می‌شود می‌گوید: «شخصا فکر می‌کنم این اتفاق در همان اپیزود اول اتفاق افتاد؛ وقتی والت تصمیم گرفت به کسی که نبود تبدیل شود». پس با توجه به حرفِ کرنستون، اشتباه مرگبارِ والت، در هم شکستن مرزهای شخصیتش بود؛ تلاش برای تبدیل شودن به کسی که نیست. در رابطه با دزدی ماری هم با تجاوزِ شخصیتی یکسانی مواجه‌ایم. او با دزدیدنِ اجناس مردم، به معنای واقعی کلمه در حال از بین بردنِ فاصله‌ی جداکننده‌ی بین «مال من» و «مال تو» است؛ دارد چیزی را که متعلق به او نیست کش می‌رود. ماری اما برای تبدیل شودن به شخصی دیگر پایش را فراتر از دزدی می‌گذارد؛ در فصل چهارم که هنک خانه‌نشین شوده و رابطه‌ی زناشویی‌شان در شرایط متزلزلی قرار دارد، او خودش را به عنوان خریدارِ ملک جا می‌زند و با هرکسی که دیدار می‌کند، علاوه‌بر عوض کردنِ اسمش، پس‌زمینه‌ی داستانی دروغینی هم از خودش در می‌آورد؛ در یک خانه خودش را تونی کاستنر، زنی با پسربچه‌ای ۴ ساله معرفی می‌کند و در خانه‌ای دیگر خودش را زنی به اسم شارلوت بلتنری معرفی می‌کند که همسرش فضانورد است و سر راه هر چیزی که گیر می‌آورد هم از این خانه‌ها کش می‌رود. ماری در خانه‌گردی‌هایش سعی می‌کند تا خودش را به عنوان زنِ خلاق و تجملاتی و باکلاسی معرفی کند که با همسرش خوشبخت است؛ همسرِ نقاشی که همراه با او همیشه در حال سفر در کشورهای اروپایی است یا همسرِ فضانوردی که شغلِ منحصربه‌فردش بدون دردسرهای جذابش هم نیست. همزمان والت هم می‌خواهد تا همه او را به عنوان هایزنبرگ بزرگ و قدرتمند بشناسند؛ به عنوان پادشاه پادشاهان؛ به عنوان همان کسی که در می‌زند؛ به عنوان همان کسی که در خطر نیست، بلکه خودِ خطر است. انگیزه‌ی هر دو عوض کردنِ زندگی‌های نارضایت‌بخش فعلی‌شان، با زندگی‌هایی بهتر از طریقِ میان‌بُر زدن است. خصوصیاتِ مشترکِ اصلی والت و ماری، غرور باد کرده و آتشین اما شکستنی و ضعیفشان است؛ غرورِ والت که لازم به مثال زدن نیست. در تمام لحظاتِ این سریال، غرور والت به نوعی در دید است. اما ماری با اینکه به همان اندازه مغرور است، ولی آن را از روش‌های نامحسوس‌تری به نمایش می‌گذارد. یک نمونه‌اش را می‌توان در صحنه‌ای دید که ماری رو به دوربینِ والتر جونیور در مراسم جشنِ تولدِ هالی می‌کند و از این می‌گوید که وقتی هالی بیست سال دیگر این فیلم را ببیند، تعجب می‌کند که خاله ماری‌اش اصلا تکان نخورده است!

mission impossible fallout

بررسی شخصیت ماری از «برکینگ بد» نشان می‌دهد همان‌طور که به راحتی می‌شود او را در سریال اصلی دست‌کم گرفت، می‌توانِ شخصیت‌پردازی «ساول» را هم دست‌کم گرفت

اما خودخواهی ماری معمولا در زمان‌هایی که او بدون توجه به احساسات دیگران با آنها صحبت می‌کند نمایان می‌شود. مثلا به ماجراهای بعد از لو رفتنِ دزدی بودنِ تِـل سرِ گران‌قیمتی که ماری به مناسبت تولد هالی به اسکایلر هدیه داده بود نگاه کنید؛ او تا وقتی که مجبور نشوده است، از قبول کردنِ حقیقت سر باز می‌زند و طوری بی‌محلی‌های اسکایلر را انکار می‌کند و طوری با او حرف می‌زند که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. اما یکی از خصوصیاتِ شخصیتی ماری که خودپرستی‌اش را توضیح می‌دهد، علاقه‌ی دیوانه‌وارِ معروفش به رنگِ بنفش است. وقتی در آغاز ساختِ سریال برای هرکدام از کاراکترها یک رنگ انتخاب می‌شود (والت=سبز، هنک=قهوه‌ای، جسی=قرمز و اسکایلر=آبی)، سر ماری بی‌کلاه می‌ماند و خودِ بتسی برندت، رنگ بنفش را برای شخصیتش پیشنهاد می‌کند و سازندگان قبول می‌کنند و در طراحی دنیای اطرافِ ماری، نهایتِ استفاده را از این رنگ می‌کنند. بنفش نماد تجمل و سلطنت است. پس تعجبی ندارد که این رنگ به ماری کمک می‌کند تا همیشه احساس مهم‌‌بودن و استثنایی‌بودن کند. ماری درست شبیه دختربچه‌ای است که خودش را با رنگ موردعلاقه‌اش برابر می‌داند و دوست دارد دنیای اطرافش را در آن غرق کند.

تلاشِ ماری برای محاصره کردنِ خودش با رنگ بنفش، وسیله‌ای برای رنگ‌آمیزی دنیا به همان شکلی که خودش دوست دارد است؛ وسیله‌ای برای تبدیل کردن دنیا به همان چیزی که عطشِ درونی‌اش را سیراب می‌کند است. البته که این کار چیزی بیشتر از یک هدفِ مصنوعی و خیالی نیست. ولی مدرکِ دیگری بر این حقیقت است که ماری حکم نسخه‌ی سبک‌تر و خفیف‌تری از والتر وایت را دارد. اگر ماری فقط دنیای اطرافش را به همان رنگی که نمادِ تجملات است در می‌آورد، والت چند قدم بیشتر برمی‌دارد و با نابود کردن زندگی‌ها، سعی می‌کند تا افسارِ دنیا را به دست بگیرد و کاری کند تا در مقابلش زانو بزند. جرایم ماری اما بدون قربانی است. او تمایلاتِ متکبرانه‌اش را در فضای فانتزی و به شکل سمبلیک‌تری به نمایش می‌گذارد. اما مقایسه‌ی انگیزه‌های این دو در دو سطح متفاوت، ما را به یک درکِ تازه درباره‌ی والت می‌رساند: اینکه کارهایی که والت با وجود قربانی‌های فراوانی که دارند انجام می‌دهد، به اندازه‌ی کارهای ماری، بچه‌گانه و احمقانه است. درست در حالی که داریم از قلدربازی‌های والت غش و ضعف می‌کنیم، ماری به یادمان می‌آورد که این کارها از کجا سرچشمه می‌گیرند و پشتِ جذابیتِ کاذبشان، یک‌جورِ حماقت و کمبودِ کودکانه قرار دارد که در زمینه‌ی والت، بال و پر پیدا کرده است و به شاخ و شانه‌کشی در دنیای زیرزمینی مواد مخدر کشیده شوده، ولی هر دو استه‌ و سرچشمه‌ی یکسانی دارند.

بازی Sniper Ghost Warrior 3

ماری و والت اما هر دو دروغگوهای ماهر و سابقه‌داری نیز استند؛ شاید واضح‌ترین نمونه‌اش در فصل اول است؛ جایی که ماری در حین خانه‌گردی‌هایش، توسط یکی از کارمندان املاک که در یک خانه‌ی دیگر با او آشنا شوده بود لو می‌رود و وقتی او قصد دارد تا جلوی ماری را بگیرد، ماری سعی می‌کند تا او را با شوهرش که مامورِ مبارزه با مواد مخدر است بترساند، ولی آن زن آن‌قدر دروغ از او شنیده که فکر می‌کند این یکی هم مثلِ شوهر فضانورد و شوهرِ گرافیستش، خالی‌بندی است. اما شاید بزرگ‌ترین دروغ‌هایی که والت و ماری می‌گویند، نه به دیگران، که به خودشان است. در اوایلِ فصل دوم وقتی اسکایلر به والت می‌گوید که از مواد فروشی‌اش اطلاع دارد، والت طوری من‌من می‌کند و سعی می‌کند تا از قاچاقچیانِ واقعی فاصله بگیرد که انگارِ اسکایلر دچارِ سوءتفاهم شوده است. در فصل اول هم وقتی اسکایلر از مغازه‌دزدی ماری اطلاع پیدا می‌کند و مُچش را می‌گیرد و ازش می‌خواهد تا اعتراف کند، ماری خودش را به نفهمی می‌زند و می‌گوید: «وقتی هیچ اطلاعی از چیزی که می‌خوام بهش اقرار کنم ندارم، چطوری می‌تونم بهش اقرار کنم؟». به نظر می‌رسد هر دوی والت و ماری یک‌جور سد مقاومتی دارند که بهشان اجازه می‌دهد تا چیزی را که در اعماقِ وجودشان احساس می‌کنند و بهشان انگیزه می‌دهد مخفی کنند. و این خودفریبی منجر به مقدار زیادی احساساتِ درهم‌برهم و پُرهیاهو در شخص می‌شود.

برای مثال وقتی هنک بعد از حمله‌ی عموزاده‌ها در پارس تبلیغ به سر می‌برد، ماری و بقیه برای غذا به بوفه‌ی پارس تبلیغ سر می‌زنند. مدتی بعد ماری شروع به انتقاد کردن از قاشق چنگال‌های غذاخوری پارس تبلیغ می‌کند؛ اینکه اگر بیماران هم غذایشان را با چنین قاشق چنگال‌های کثیفی بخورند، چطور می‌توان انتظار داشت که آنها از این تله‌ی مرگبار جان سالم به در ببرند. والت هم در اپیزودِ «مگس» با درگیری روانی مشابه‌ای که به مقدارِ پاکیزگی آزمایشگاهش مربوط می‌شود دست و پنجه نرم می‌کند؛ والت با وجود یک مگس در آزمایشگاهش طوری رفتار می‌کند که انگار با یک مسئله‌ی مرگ و زندگی سروکار داریم. البته که خیلی زود متوجه می‌شویم چیزی که بیش از این مگس ذهنِ والت را مشغول کرده است، نه خود مگس، بلکه وحشتی که این مگس نمایندگی می‌کند است. والت بعد از اعدام ویکتور با تیغ موکت‌بُری توسط گاس، با خودش می‌گوید اگر من نمی‌توانم از پس یک مگس زپرتی بربیایم، چگونه می‌توانم از خودم در مقابلِ گاس محافظت کنم. البته که والت به‌طور خودآگاهانه از این وحشتش اطلاع ندارند. این وحشت در اعماقِ ناخودآگاه‌اش لانه کرده و مثل قارچ رشود کرده اما از آنجایی که یکی از مهارت‌های والت، خودانکاری و دروغگویی به خودش است، توانایی اقرار کردن به دلیلِ واقعی این وحشت را ندارد. بنابراین این وحشت به شکل دیگری، به شکل ترسِ او از مگسی که سلامتِ آزمایشگاهش را تهدید می‌کند پدیدار می‌شود؛ چنین چیزی درباره‌ی سکانسِ ایراد گرفتنِ ماری از قاشق چنگال‌های غذاخوری پارس تبلیغ هم صدق می‌کند؛ او از شرایط هنک عصبانی و ناراحت است، ولی از آنجایی که شاید مثل هر آدم دیگری در وضعیت او نمی‌تواند تن به دلیل نگرانی‌اش (احتمال مرگ هنک) بدهد، آن را به شکل دیگری بیرون می‌ریزد.

بازی Sniper Ghost Warrior 3

پس، خصوصیاتِ موازی بین والت و ماری غیرقابل‌چشم‌پوشی است: از غرورِ خطرناکشان تا دروغ گرفتن به خودشان. از تصمیمات ناگهانی‌ و بدجنسی‌شان (آتش زدن ماشین / دزدین کفش) تا خواسته‌ی دیوانه‌وارشان برای مورد تایید قرار گرفتن (والت و اثبات مردانگی‌اش / ماری و اثباتِ زندگی تجملاتی آرزوهایش). و در نهایت نیازی که آنها برای تبدیل شودن به شخصی فراتر از کسی که استند احساس می‌کنند. با وجود تمام این شباهت‌های شخصیتی، تعجبی ندارد که هر دوی والت و ماری در فصل پنجم سعی می‌کنند تا هالی را از اسکایلر جدا کنند؛ هر دو آن‌قدر متکبر استند و خودفریبی می‌کنند که به راحتی از خط قرمزها عبور می‌کنند؛ ماری آن‌قدر وضعیتِ قاراشمیشی که اسکایلر در آن گرفتار شوده است را دست‌کم می‌گیرد که مادری او را زیرسوال می‌برد و سعی می‌کند با دزدیدن بچه به او بفهماند که او لیاقت محافظت از او را ندارد و هنک سرعقلش می‌آورد و والت هم تازه وقتی در حال عوض کردنِ پوشکِ بچه، با مامان مامان گفتن‌های هالی روبه‌رو می‌شود، تمام خودفریبی‌هایش درهم‌می‌شکند و فرو می‌ریزد و متوجه می‌شود دیگر همه‌چیز تمام شوده است.

شخصیتِ ماری اما نقش پُررنگی در زمینه‌چینی داستان برای ورود هایزنبرگ بازی می‌کند؛ در فصل اول متوجه می‌شویم والت تنها کسی نیست که با دزدیدنِ بشکه‌ی متلامین و مواد پختن در بیابان‌های نیومکزیکو قانون‌شکنی می‌کند، بلکه وقتی اسکایلر برای پس دادنِ تِل گران‌قیمتی که هدیه گرفته است به مغازه برمی‌گردد، متوجه می‌شود ماری آن را دزدیده بوده است. قبل از اینکه ماجرا با قانون‌شکنی‌های بزرگ‌تر والت در قالب هایزنبرگ به جاهای باریکی کشیده شود، سریال با خرده‌پیرنگِ مغازه‌دزدی ماری به عنوان وسیله‌ای برای بررسی واکنشِ کاراکترها به قانون‌شکنی استفاده می‌کند؛ چرا که واکنش‌های آنها به ماری، واکنش‌های آینده‌ی آنها به قانون‌شکنی‌های والت را زمینه‌چینی می‌کند. واکنشِ اسکایلر به مغازه‌دزدی ماری نشان می‌دهد که وقتی بالاخره او از کارهای مخفیانه‌ی والت آگاه شود، قرار نیست به این راحتی‌ها با آن کنار بیاید. اسکایلر مغازه‌دزدی ماری و مقاومتش در برابر اقرار کردن به اشتباهش را دست‌کم نمی‌گیرد؛ اسکایلر نه تنها به تلاش‌های ماری برای عادی جلوه دادن رابطه‌شان بی‌محلی می‌کند، بلکه او را تحت فشار قرار می‌دهد که معذرت‌خواهی کند. واکنشِ اسکایلر به ماری نشان می‌دهد که او آدم بسیار اخلاق‌مداری است؛ اینکه اینجا با زنی طرف نیستیم که بلافاصله هر کاری از دستش برمی‌آید برای بستن چشمانش روی قانون‌شکنی‌های خانواده‌اش انجام می‌دهد؛ اینکه او زنی نیست که برای توجیه کردنِ اشتباهات آنها بهانه بیاورد.

بازی Sniper Ghost Warrior 3

در مقابل هنک را داریم؛ وقتی اسکایلر ماجرای مغازه‌دزدی را به هنک خبر می‌دهد، هنک شوکه نمی‌شود. چون او از قبل از مشکل ماری با خبر بوده است و با آن عادی رفتار می‌کند. اگرچه هنک به به عنوان یک مامور مواد مخدرِ قلدر که با مواد فروشانِ خیابانی که دستگیرشان کرده (اپیزود اول فصل اول)، همچون آشغال رفتار می‌کند، ولی وقتی نوبت به قانون‌شکنی‌های همسر خودش می‌شود، با آن به عنوان مشکلات روانی که باید مورد حمایت قرار بگیرند رفتار می‌کند. از این طریق متوجه می‌شویم که هنک نگاه مهربانانه‌تری به خانواده دارد. بنابراین نه تنها این موضوع توضیح می‌دهد که چرا هنک زودتر از اینها متوجه هایزنبرگ بودنِ والت نمی‌شود، بلکه این موضوع زمینه‌چینی می‌کند که اطلاعِ اجتناب‌ناپذیرش از هویتِ واقعی هایزنبرگ به چه افتضاحی که تبدیل نخواهد شود. اطلاع هنک از هویت واقعی هایزنبرگ فقط یک خیانت معمولی نخواهد بود؛ این اتفاق به معنی درهم‌شکستنِ باورِ قدرتمندی که والت به خانواده‌اش دارد است. به این ترتیب عصبانیتِ هنک از این خیانت به خاطر اینکه می‌‌داند گول خوردنش ناشی از نگاه مهربانانه‌ای که به خانواده‌اش داشته است شودیدتر خواهد بود. همچنین متوجه می‌شویم که اخلاق‌مداری خودِ ماری هم متزلزل و ریاکارانه است.

ماری از یک طرف با قانون‌شکنی‌ها و اشتباهات دیگران، شودید برخورد می‌کند، ولی وقتی نوبت به خودش می‌رسد، به‌طور ناخودآگاه برای خودش استثنا قائل می‌شود. مثلا ماری در فصل اول به اشتباه فکر می‌کند که والتر جونیور ماریجوآنا می‌کشود؛ او آن‌‌قدر کفری می‌شود که در حال تست کردن کفش در فروشگاه، سریعا این مسئله را با تلفن با هنک در میان می‌گذارد. ولی به محض اینکه تلفن را قطع می‌کند، کفش‌هایی را که پا زده بود کش می‌رود. به این ترتیب رفتارِ ماری نشان می‌دهد که چقدر بهانه آوردن برای کارهای خودمان در عین قضاوت کردن دیگران آسان است؛ ماجراهای ماری در فصل اول حکم زمینه‌چینی همان دورویی و بهانه آوردن‌هایی را دارد که نسخه‌ی پیشرفته‌تری از آن را در ادامه‌‌ی سریال در رابطه با والت می‌بینیم. مثلا در فصل سوم که والت قصد کناره‌گیری از پخت مواد را دارد، او با گاس در رستورانش دیدار می‌کند و به او می‌گوید: «من یک جنایتکار نیستم. ولی به اونایی که استند توهینی نشود». والت تا این اندازه در خودانکاری‌اش غرق شوده است. واکنشِ والت به مغازه‌دزدی ماری هم اطلاعاتِ قابل‌توجه‌ای درباره‌ی شخصیتش افشا می‌کند؛ در جریان صحنه‌ای که اسکایلر خبر دزدی ماری را به والت می‌دهد، والت سعی می‌کند تا رفتار خودش را از طریق ماری توجیه کند: «خب، آدم‌ها بعضی‌وقت‌ها به خاطر خانواده‌شان، اشتباهاتی می‌کنند». اسکایلر: «مردم به خاطر خانواده‌شان اشتباهاتی می‌کنند؟ و این دزدی کردن رو توجیه می‌کنه؟».

mission impossible fallout

این مکالمه از این جهت جالب است که داریم می‌بینیم والت از همین حالا دارد از مهارت‌ها و تکنیک‌های ماری برای توجیه کردن کارهایش استفاده می‌کند؛ چیزی که در طول سریال به بهترینِ هنرِ والت در کنار مخلوط کردن مواد شیمیایی تبدیل می‌شود. برای مثال حتما صحنه‌ای که والت ساک پول‌هایش را جلوی اسکایلر می‌اندازد و به او می‌گوید که این پول برای خرجِ دانشگاه والت و هالی بعد از مرگش است را به یاد دارید؛ یا صحنه‌ای که خفه شودنِ جین را به تماشا می‌ایستد تا با نابود کردنِ رقیبش، جسی را دوباره برای خودش به چنگ بیاورد. والتِ نسخه‌ی پر و بال گرفته و از کنترل خارج شوده‌ی همان جنس دورویی‌ و خودفریبی و خوداستثناپنداری‌ای است که در ماری می‌بینیم. اما سوالی که در نهایت باقی می‌ماند این است که چرا ماری با وجود تمام پتانسیل‌های هایزنبرگی‌اش به سرنوشتِ والت دچار نمی‌شود؟ دلیلش به خاطر این است که والت و ماری با وجود تمام شباهت‌هایشان، یک سری تفاوت هم دارند. برای شروع نه تنها مرگِ زودهنگامِ والت به خاطر سرطانش، او را ریسک‌پذیرتر و جسورتر کرده است، بلکه پتانسیلِ و نبوغِ شکوفانشوده‌ی علمی والت هم است. این دو به‌علاوه‌ی انتظاراتی که جامعه از مردان به عنوان مسئولِ تامین‌کننده‌ی زندگی خانواده‌شان دارند، حکم بنزینی را داشتند که آتشِ کبریتی که همیشه در وجود او می‌سوخت را شعله‌ور کرد. این فاکتورها که سرنوشتِ والت و ماری را با وجود تمام شباهت‌هایشان از هم جدا می‌کند، نشان می‌دهد که حداقل بخشی از نیرویی که انسان‌ها را در مسیرِ آزاد کردنِ هایزنبرگ درونشان قرار می‌دهد، اتفاقاتی است که از کنترلشان خارج است؛ محیطی که در آن زندگی می‌کنند است. اما یکی دیگر از چیزهایی که جلوی تنِ دادن ماری به تمایلاتِ هایزنبرگی‌اش را می‌گیرد، زندگی زناشویی عاشقانه‌ و انعطاف‌پذیرش با هنک است. بزرگ‌ترین ویژگی ماری که او را در راه راست نگه می‌دارد، تعلق‌خاطری است که به شوهرش دارد. این به‌علاوه‌ی صبر و شکیبایی و حمایتِ هنک نسبت به ماری، باعث می‌شود که ماری در اکثر اوقات از خط قرمز عبور نکند و هر وقت هم عبور کرد، به جای دور شودن و گم شودن در سرزمینِ ناشناخته‌ی آن سمت، به دنیای خودش عقب‌نشینی کند. چه وقتی که هنک بعد از ماجراهای اِل‌پاسو، در خلوتِ آسانسورِ اداره‌اش، ماری را در آغوش می‌کشود و گریه می‌کند و چه ترفندی که ماری با استفاده از آن، هنک را راضی به ترک کردنِ پارس تبلیغ و بازگشت به خانه می‌کند. این دو نه تنها زبانِ خودشان را دارند، بلکه با وجود تمام درگیری‌ها و تیکه و طعنه‌هایی که بار هم می‌کنند، همیشه هوای یکدیگر را داشته‌اند.

«ساول» با دقت تک‌تک تصمیمات و اتفاقات ریزی را که مسیرِ جیمی مک‌گیل را به سوی ساول گودمن شودن باز کرده است بررسی می‌کند

در رابطه با هنک و ماری با یک رازِ بی‌جواب طرفیم: آیا نقاط قوتِ ازدواجشان چیزی است که جلوی ماری را از کشیده شودن به طرفِ تاریکش می‌گیرد یا آیا طرفِ خوب ماری آن‌قدر سنگین‌تر از طرف تاریکش است که رابطه‌شان با تمام پستی و بلندی‌هایشان، همیشه سالم‌تر از رابطه‌ی والت و اسکایلر باقی می‌ماند؟ هرچه است، اهمیتِ شخصیت ماری این است که نشان می‌دهد چرا آدم‌هایی که پتانسیلِ افسارگسیختگی دارند، هایزنبرگ درونی‌شان را آزاد نمی‌کنند. شخصیت ماری وسیله‌ای برای بهتر فهمیدنِ درگیری‌ها و انگیزه‌های درونی والت، اما در حالتِ کوچک‌تر و غیرتهدیدبرانگیزتر است. در واقع اگر هایزنبرگ را یک خرس گریزلی وحشی در نظر بگیریم، ماری حکم توله‌های چند هفته‌ای آن خرس را دارد. ناگهان همان حیوانِ هولناکی که به راحتی می‌تواند دست و پاهایمان را از بدن‌مان جدا کند، حکم حیوان بامزه‌‌‌ای را پیدا می‌کند که می‌توان با آن بازی کرد. والت می‌خواهد تبدیل به پادشاهی شود که دنیا با بهت‌زدگی و شگفتی، به شکوه و عظمتش نگاه می‌کند و اسمش را به خاطر می‌سپارند، اما ماری به عنوان بازتابِ کوچک‌تر خواسته‌های درونی والت، جنبه‌ی مسخره و خنده‌دارِ جلوه‌ی پادشاهی والت را نمایان می‌کند و باعث می‌شود به این فکر کنیم آیا تلاش‌های والت برای سیراب کردنِ عطش غرور و تکبرش، کمی دلسوزانه و رقت‌انگیز و مضحک نیست؟ ماری به یادمان می‌آورد که ما حتما نباید سرطان داشته باشیم و نابغه‌ی شیمی باشیم تا توانایی تبدیل شودن به هایزنبرگ را داشته باشیم. ماری یادآوری می‌کند که همه ما یک هایزنبرگ درونی داریم که در صورتِ جدی نگرفتنش، در شرایط مناسب، توانایی آزاد شودن و به دست گرفتن افسارمان را دارد. ماری نشان می‌دهد حتما نباید بچه‌ها را مسوم کنیم، خفه شودن آدم‌ها را تماشا کنیم و زندگی دیگران را خراب کنیم تا آدم بدی باشیم. ماری نشان می‌دهد همه‌ی ما خصوصیاتِ ضداخلاقی و بدِ والت را داریم و حالا که مسبب برخورد دوتا هواپیمای مسافربری به یکدیگر نبوده‌ایم، نمی‌توانیم از خودمان راضی باشیم و به خودمان افتخار کنیم. و البته ماری یادآوری می‌کند که اگر هر از گاهی آدم خودخواه و ناخوشایندی استیم، کارمان به پایان نرسیده است. هنوز می‌توانیم با چنگ انداختن به آدم‌های دور و اطراف‌مان که دوستشان داریم به بندبازی ادامه بدهیم.

بازی Sniper Ghost Warrior 3

چرا «ساول» بهتر از «برکینگ بد» نیست؟

هدفِ از بررسی ماری این بود تا بهتان نشان بدهم که حتی شخصیتی که به نظر ساده‌ترین و یک‌لایه‌ترین کاراکترِ کل «برکینگ بد» بود، چه نقشِ پُررنگی در شخصیت‌پردازی والتر وایت و بررسی تم‌های داستانی سریال ایفا می‌کرد. اگر از کسانی استید که مثل من اهمیتِ ماری را تاکنون نادیده گرفته بودید و وقتی حرف از دلایلِ دوست داشتنِ «برکینگ بد» می‌شود، احتمال نداشت صد سال سیاه به شخصیت‌پردازیِ ماری به عنوان یکی از آنها اشاره کنید، احتمالا حالا درک می‌‌کنید که تیم نویسندگانِ «برکینگ بد» چقدر در داستانگویی غیرعلنی، حرفه‌ای استند. حالا فرمِ شخصیت‌پردازی ماری را در حال اجرا در همه‌جای «بهتره با ساول تماس بگیری» تصور کنید. در «ساول» با فرم داستانگویی کوه یخ سروکار داریم. همان‌طور که فقط ۱۰ درصد از کوه یخ بیرون از آب است و ۹۰ درصد آن در زیر آب قرار دارد، «ساول» این فرم شخصیت‌پردازی را که در «برکینگ بد» بهتر از همه در رابطه با ماری دیده می‌شود برداشته است و آن را روی تک‌تک‌ کاراکترهایش اجرا کرده است. نتیجه سریالی است که اگرچه به اندازه‌ی «برکینگ‌ بد» اهل آتش‌بازی و شلوغ‌کاری نیست، اما سکوت‌هایش به همان اندازه سنگین و پُراسترس است. این «ساول» را به سریالی تبدیل کرده که مثل مشتی بسته است که باید برای بیرون کشیدنِ احساسات و پیچیدگی‌هایش به‌طور مستقیم با آن درگیر شویم. بنابراین اینکه «ساول» به اندازه‌ی «برکینگ بد» با ما رک و پوست‌کنده و مستقیم صحبت نمی‌کند به خاطر این نیست که به آن اندازه عمیق نیست، بلکه به خاطر این است که حجم اصلی‌اش زیر آب مخفی است و فقط سریال سرنخ‌هایی برای تصور کردنِ گستردگی‌اش بهمان می‌دهد. یکی از دلایلِ دیگرِ انتخاب این فرم داستانگویی، واقع‌گرایی بسیار بیشترِ «ساول» در مقایسه با فضای کامیک‌بوکی/بلاک‌باستری «برکینگ بد» است. برخلاف «برکینگ بد» که والت از همان اپیزود اول به مصاف مستقیم با ارتش دنیا می‌رود و بلافاصله شمشیرش را بیرون می‌کشود، «ساول» با درگیری‌های بسیار بسیار کوچک‌تر و درونی‌تری کار دارد. جیمی مک‌گیل داستانش را نه با گرفتار شودنِ سر کشتن یا نکشتنِ مواد فروشانی که ممکن است خانواده‌اش را بکشند شروع می‌کند، بلکه با درگیری‌های معمولی مثل همان چیزی که در ماری شاهدش استیم شروع می‌کند. اینجا به یکی دیگر از نقاط برتری «ساول» نسبت به سریال اصلی می‌رسیم: افسارگسیختگی ناگهانی والت در برابرِ پوست انداختنِ میلی‌متر به میلی‌مترِی جیمی مک‌گیل.

«ساول» با دقت تک‌تک تصمیمات و اتفاقات ریزی که مسیرِ جیمی مک‌گیل را به سوی ساول گودمن شودن باز کرده است بررسی می‌کند و نمی‌گذارد حتی جزیی‌ترین‌ لغزش‌ها هم از زیر دستش در بروند و البته که هرکدام از آنها را به اتفاق تراژیکی به‌یادماندنی در شخصیت‌پردازی طولانی‌مدتِ جیمی تبدیل می‌کند. در طول «برکینگ بد»، دقیقا چه زمانی بود که با خودمان گفتیم «والتر وایت دیگه راه بازگشتی برای خودش باقی نذاشته و دیگه شانسی برای رستگاری نداره»؟ در پایان فصل سوم او به چنان درجه‌ای از خودخواهی رسیده و در مقابل عملِ کشتن آن‌قدر بی‌حس شوده که جسی را مجبور به کشتنِ گیل برای نجات جان خودش می‌کند. در پایان فصل دوم، او با اعمالش باعث می‌شود تا دو هواپیما پُر از مسافر بالای سر خانه‌اش به هم برخورد کنند. چند اپیزود قبل‌تر، او به تماشای خفه شودنِ جین، معشوقه‌ی جسی در خوابش می‌ایستد و دست روی دست می‌گذارد. اصلا در همان سه اپیزود آغازین سریال، والت دو نفر را به قتل می‌رساند. تا دلمان بخواهد می‌توانیم قتل‌های ابتدایی والت را به عنوان دفاع از خود برداشت کنیم. ولی حقیقت این است که فاصله‌ی کمی بینِ تشخیص سرطانش و تا گردنِ فرو رفتن او در دنیای مواد مخدر و ارتکاب قتل وجود دارد.

حالا معلوم نیست به خاطر اجبارِ نویسندگان برای رسیدن به ایده‌ی داستانی‌شان (معلم شیمی‌ای که مواد درست می‌کند)، به محض آغاز سریال بوده که فاصله‌ی هایزنبرگ شودن او کوتاه است یا به خاطر سرطانِ والت است که بهش اجازه نمی‌دهد که این پا و آن پا کند و باید سخت‌ترین و پیچیده‌ترین تصمیمات را در زمان کوتاهی بگیرد، هرچه است هایزنبرگ شودنِ والت خیلی سریع اتفاق می‌افتد (این حرف، یک شکایت یا نقطه‌ی منفی نیست) و بعد از آن فقط مشغولِ تماشای تکامل یافتنِ پرسونای دوم او و احساس راحتی کردنش در آن استیم. اما در عوض «ساول» این سوال را می‌پرسد: سال‌ها قبل از اینکه والت سر از حیاط خانه‌ی جسی در بیاورد و به او پیشنهاد شیشه پختن بدهد، چه اتفاقاتی برای او افتاده است که بالاخره باعث می‌شود تا تمام کمبودهای این آدم روی هم جمع شوند و یک روز منفجر شوند؟ «ساول» می‌پرسد اگر سایه‌ی ترسناک سرطان را از روی سر والت حذف کنیم، چه چیزی می‌توانست باعث شود که او بالاخره به این نتیجه برسد که باید از دانشش برای شیشه پختن استفاده کند؟ نبوغِ «ساول» این است که ما را به سال‌ها قبل می‌برد و تک‌تک لحظاتی که ما را به حیاط خانه‌ی جسی یا حداقل نمونه‌ی مشابه‌ی حیاط خانه‌ی جسی در زندگی جیمی مک‌گیل می‌رساند بررسی می‌کند.

بازی Sniper Ghost Warrior 3

به این ترتیب «ساول»، محورِ داستان «برکینگ بد» را برعکس کرده است. اگر «برکینگ بد» از اتفاقاتِ بد آغاز می‌شود و به تدریج این اتفاقات را بدتر، افتضاح‌تر، ترسناک‌تر و فاجعه‌بار می‌کرد، «ساول» در حالی آغاز می‌شود که ما از بدترین فاجعه‌ای که می‌توانست اتفاق بیافتد آگاه استیم. سوال این است که چگونه به آن می‌رسیم. باید در حالی نحوه‌ی چپ کردن و سقوط کردن ماشینی در ته دره و آتش گرفتن و سوختن سرنشینانش را در حالت اسلوموشن تماشا کنیم که می‌دانیم این تصادف به مرگ ختم می‌شود و هیچ کاری برای گرفتن جلوی این تصادف یا هیچ راهی برای بستنِ چشمانمان برای دیدن تک‌تک بلاهای که سر آنها می‌آید در جزیی‌ترین حالت ممکن وجود ندارد. اینجا جایی است که بزرگ‌ترین تفاوتِ «برکینگ بد» و «ساول» را رقم می‌زند. اگرچه «برکینگ بد» با هورا کشیدن برای مردی که در مقابلِ بی‌عدالتی‌های دنیا ایستادگی می‌کند و به هر ترتیبی که شوده می‌خواهد حقش را بگیرد آغاز می‌شود، ولی این آدم که افسارگسیختگی‌اش را با اهدافی قهرمانانه آغاز کرده بود، آن‌قدر در خواسته‌‌های خودخواهانه و متکبرانه‌ی انسانی‌اش غرق می‌شود که به یک تبهکارِ تمام‌عیار تغییر شکل می‌دهد و بعد سرانجامش آن‌قدر غم‌انگیز به اتمام می‌رسد که گیلیگان و تیمش با موفقیت تمام ذوق‌هایی را که از دیدن هایزنبرگ‌بازی‌های والت کرده بودیم زهرمارمان می‌کنند.

تمام لذت‌هایمان در دهان‌مان به خاکستر تبدیل می‌شود. چیزی که در پایان باقی ماند قلب‌های شکسته، صورت‌های خیس از اشک، اشتباهاتی که جبرانشان دیر شوده و فروپاشی دوستی‌ها و خانواده‌ها است. یک‌جور حالت‌ تهوعِ از شودت اندوه که احتمالا تمام طرفدارانِ «برکینگ بد» خوب آن را در طول سه اپیزود نهایی سریال به یاد دارند. فرقِ «ساول» با سریال اصلی این است که این حالتِ تهوع از شودت اندوه وقوع فاجعه‌ای اجتناب‌ناپذیر نه در طول سه اپیزود آخر، بلکه از همان اپیزودِ اول وجود دارد و به مرور شودید و شودیدتر می‌شود. همچنین در حالی که والت با انتخاب خودش، به درون تاریکی شیرجه می‌زند، جیمی با وجود تمام تمایلاتِ ساول گودمنی‌اش، تا لحظه‌ی آخر با چنگ و دندان برای سقوط نکردن مقاومت می‌کند. والتر وایت هنوز به نیمی از مسیرش در تبدیل شودن به پادشاه مواد مخدر جنوب غرب آمریکا نرسیده است که تمام خط قرمزها را رد کرده است و وقتی کسی او را آدم بدی می‌داند نمی‌توان با او مخالفت کرد، ولی نقطه‌ی قوتِ «ساول»، چیزی که از روحِ جیمی باقی مانده است، است. تماشای فاسد شودن ذره ذره‌ی این روح تا وقتی که دیگر چیزی از آن باقی نمانده است و اطلاع از اینکه فاجعه دیر یا زود اتفاق خواهد افتاد، باعث می‌شود تا تک‌تک ذره‌هایی که از روحِ جیمی از بین می‌روند، حکم یک فاجعه‌ی بزرگ را داشته باشند.

mission impossible fallout

با اینکه گیلیگان خیلی سعی می‌کرد تا نابودی روحِ والت در «برکینگ بد» را در مغز بینندگانش فرو کند، ولی خیلی راحت می‌شود تا در فانتزی قدرت‌نمایی او غرق شود و حتی تا جایی پیش رفت که کارهایش را توجیه کرد، ولی «ساول» با توجه به تبدیل کردنِ پیش‌درآمد بودنش به یکی از نقاط قوتش، موفق شوده تا پروسه‌ی تحولِ جیمی مک‌گیل به ساول گودمن را نه در قامتِ یک قدرت‌نمایی که فقط جنبه‌ی تراژیکش در انتها مشخص می‌شود، بلکه به عنوان یک تباهی که چهره‌ی ترسناک و غم‌انگیزش در هر نقطه از سریال آشکار است به تصویر بکشود. پس در حالی که در «برکینگ بد» طرفداری بد شودنِ والت را می‌کردیم که در «ساول» علیه‌اش ایستادگی می‌کنیم. اگر «برکینگ بد» درباره‌ی قدرتِ بزرگِ یک مرد بود، «ساول» درباره‌ی از دست دادن آن قدرت است. این دقیقا همان چیزی است که گیرمو دل‌تورو، کارگردان «هزارتوی پن» و «شکل آب» به آن اشاره می‌کند؛ بله، جهت اطلاع دل‌تورو شاید بزرگ‌ترین عضو کمپین «ساول بهتر از برکینگ بدـه» باشود! او در توئیتی در جریان فصل چهارم سریال می‌‌نویسد: «”ساول” را بیشتر از “برکینگ بد” دوست دارم. نمی‌خواهم مخالف نظر جمع باشم، ولی به خاطر اینکه اگرچه تهدیداتِ داستان، کمتر مشهود است، اما سقوط اخلاقی کاراکترها به نظرم عمیق‌تر و تکان‌دهنده‌تر است. سر والتر وایت ما دنبال‌کننده‌ی یک سقوط و تحول عظیم بودیم. “ساول” اما ما را با تک‌تک لغزش‌های کوچکِ دردناکِ ناشی از تبدیل شودن جیمی به ساول گودمن همراه می‌کند». و همان‌طور که خود دل‌تورو هم می‌گوید شخصیتِ کیم وکسلر، معشوقه‌ی جیمی نقشی کلیدی در این معادله ایفا می‌کند.

پیتر گولد و تیمش در «ساول» نسبت به دورانِ «برکینگ بد» به مراتب حرفه‌ای‌تر و بالغ‌تر شوده‌اند

سریال کیم را به یکی از دوست‌داشتنی‌ترین کاراکترهای دنیای «برکینگ بد» و به تنها شخصِ باقی مانده در زندگی جیمی که او واقعا از ته دل دوستش دارد تبدیل می‌کند. بنابراین لغزش‌های جیمی به همان اندازه که به معنی فاصله گرفتنِ او از جیمی مک‌گیل و نزدیک شودن به ساول گودمن است، به همان اندازه هم به معنی دل‌شکسته‌تر شودنِ کیم از او و فروپاشی عشقشان و جدایی‌شان و از بین رفتن آینده‌ی دوتایی‌شان است. برخلاف «برکینگ بد» که داستان والتر وایت در نقطه‌ای از بحرانِ میانسالی‌اش آغاز می‌شود که او در افسردگی و نارضایتی کامل به سر می‌برد و رابطه‌ی عاشقانه‌اش با اسکایلر هم در شرایط ایده‌آلی قرار ندارد، «ساول» روایتگرِ جرقه خوردنِ عشق متقابلِ طولانی‌مدت و نامرسومی در فضای سینما و تلویزیون، حرارت گرفتن آن و بعد رو به نابودی کشیده شودن آن است. «ساول» پروسه‌ی تبدیل شودنِ جیمی به ساول گودمن را به معنای واقعی کلمه به خشک شودنِ چشمه‌ی عشق در او گره زده است. در «برکینگ بد» هم خانه و خانواده‌ی وایت در فصل اول در مقایسه با فصل آخر، سقوطِ چشم‌گیری را به نمایش می‌گذارد، ولی سازندگان در «ساول» این سقوط را از طریق رابطه‌ی عاشقانه‌ی جیمی و کیم، بسیار قابل‌لمس‌تر و غم‌انگیزتر کرده‌اند. کیم نماینده‌ی انسانیت و محبت و مهربانی درونِ جیمی و آینده‌ی زیبایی که می‌توانست داشته باشود است. انگار ما مثل بازی‌های ویدیوی مبارزه‌ای، همیشه یک نوار سلامت همراه جیمی داریم که وضعیت روحی و روانی‌اش را نشان می‌دهد. در نتیجه واکنش‌ها و عکس‌العمل‌های کیم به تغییراتِ جیمی در طول زمان، خیلی بهتر چیزی را که او دارد در حین تبدیل شودن به ساول گودمن از دست می‌دهد قابل‌دیدن می‌کند.

«ساول» در مقایسه با «برکینگ بد»، مسائلِ مرگ و زندگی را در پس ز‌مینه‌ نگه می‌دارد. اگر دراماتیک‌ترین لحظاتِ «برکینگ بد» پیرامونِ تلاش او برای مخفی نگه داشتن هویتش و تلاش برای زنده ماندن و بلند شودن روی دستِ دشمنانش است، پُراسترس‌ترین لحظاتِ «ساول» پیرامونِ تک‌تک تصمیماتی که او را به سوی ساول گودمن شودن هدایت می‌کند می‌چرخد. اگر در «برکینگ بد» خطر مرگ فیزیکی بی‌وقفه احساس می‌شود، در «ساول» مرگِ روحِ کاراکترهاست که در مرکز توجه قرار دارد. به تباهی کشیده شودنِ روح کاراکترها در «برکینگ بد» هم وجود داشت؛ خیلی زیاد هم وجود داشت. ولی فرق «ساول» این است که با تقریبا حذف کردنِ مرگ فیزیکی از معادله، تمام تمرکزش را شش دانگ روی مرگ ذره ذره‌ی روحِ کاراکترها و تاثیری که این اتفاق روی اطرافیانشان می‌گذارد گذاشته است. تا جایی که اگرچه ما در «ساول»، شاهد مرگ بوده‌ایم (مرگ مارگو، دوست جیمی و مادرش در فلش‌بک)، اما تازه در فینالِ فصل سوم است که اولین مرگِ تعیین‌کننده‌ی سریال که جیمی به‌طور غیرمستقیم روی آن نقش داشته و به‌طور مستقیم روی شخصیتِ او تاثیر می‌گذارد اتفاق می‌افتاد. تازه شکلِ این مرگ به گونه‌ای است که به دلیل بیماری و مشکلاتِ روانی چاک، احتمالِ چنین سرانجامِ ناگواری همیشه از روز اول احساس می‌شود. برخلافِ «برکینگ بد» که والتر وایت معمولا مشکلاتش را از طریق خشونت‌های بی‌رحمانه یا تهدید و بازی‌های روانی در کمال خونسردی حل می‌کرد، چنین چیزی در رابطه با جیمی وجود ندارد؛ در نتیجه ما جیمی را بی‌وقفه در حال گلاویز شودن با احساسات و خط قرمزهای اخلاقی و پشیمانی‌ها و وجدانش می‌بینیم. البته که جیمی شیاد بسیار بزرگ‌تری نسبت به هایزنبرگ است و هرچه سریال جلوتر می‌رود، جیمی هم در بازی کردن با احساساتِ قربانیانش قوی‌تر و بی‌رحم‌تر می‌شود، ولی آنها هیچ‌وقت حسِ لحظاتِ انفجاری به خود نمی‌گیرند. اگر «برکینگ بد» را در زمینه‌ی خلق بحران و گره‌گشایی، فصل هفتمِ «بازی تاج و تخت» در نظر بگیریم، «ساول» حکم فصل اولِ «بازی تاخ و تخت» منهای مرگ‌هایش را دارد.

بازی Sniper Ghost Warrior 3

اگر این حرف‌ها به نظر ‌می‌رسد که دارم از «برکینگ بد» به خاطر لحظاتِ پُرسروصدا و بزرگش شکایت می‌کنم، باید بدانید که نه تنها این‌طور نیست، بلکه هنوز که هنوزه گیلیگان و تیمش را به خاطر زمینه‌چینی و اجرای آنها بدون اینکه سریال از کنترل خارج شود ستایش می‌کنم. تمام اتفاقاتِ عجیب و باورنکردنی و کامیک‌بوکی «برکینگ بد» بدون درهم‌شکستنِ فضای خاکی و واقع‌گرایانه‌ی سریال صورت گرفته بودند که فقط یک مقاله‌ی جداگانه می‌توان درباره‌ی این نوشت که «برکینگ بد» چگونه به این دستاورد رسیده است. ولی شکی در این نیست که همان داستانگویی و شخصیت‌پردازی واقع‌گرایانه و جزیی‌نگرانه و پیچیده بود که باعث شوده بود بزرگ‌ترین اکشن‌هایش، تاثیرگذار باشند و حالا «ساول» عصاره‌ی اصلی «برکینگ بد» را مثل لیمو ترشی که فشار می‌دهیم گرفته است، تفاله‌اش را بیرون انداخته است و در نتیجه‌ تجربه‌ی غلیظ‌تر و خالص‌تری از «برکینگ بد» ارائه می‌دهد. این حرف‌ها به این معنی نیست که «ساول» بدون لحظاتِ فک‌اندازِ برکینگ بدی نیست. ولی بیش از اینکه قوسِ شخصیتی کاراکترهایش را طوری برنامه‌ریزی کند که به لحظاتِ فک‌انداز منجر شوند، سعی می‌کند نفسِ مخاطبانش را از طریق به ظاهر معمولی‌ترین لحظاتِ داستان کاراکترهایش بند بیاورد. تصادفِ اتوموبیلِ کیم وکسلر در فصل سوم، به اندازه‌ی منفجر شودنِ سر قطع شوده‌ی یک نفر روی یک لاک‌پشت در نزدیکی هنک، شوکه‌کننده است، ولی نه به خاطر اینکه این صحنه بی‌هوا یقه‌مان را می‌گیرد،‌ بلکه به خاطر اینکه، ما در طول فصل تلنبار شودنِ وظایف و بی‌خوابی‌ها و استرس‌های کیم را به چشم دیده‌ایم و امیدواریم که فشارِ کاری بیش از اندازه‌اش، کار دستش ندهد. این به‌علاوه‌ی تکنیکی که در هرچه شوکه‌کننده‌تر به تصویر کشیدنِ این تصادف مورد استفاده قرار می‌گیرد (سنگین شودن چشمِ کیم پشت فرمان و بعد کات به لحظه‌ی باز شودنِ ایربگ در صورتش)، نشان می‌دهد که این سریال چگونه می‌تواند یک تصادفِ ساده را در حد بزرگ‌ترین اکشن‌های «برکینگ بد»، ترسناک و غیرمنتظره به تصویر بکشود. یا مثلا به سکانسِ تلاش ناچو برای عوض کردنِ داروهای هکتور بدون اینکه متوجه شود نگاه کنید؛ اگرچه با صحنه‌ای طرفیم که همه‌چیز به هدف‌گیری و انداختن یک قوطی دارو به داخلِ کت هکتور خلاصه شوده، ولی «ساول» آن را طوری به تصویر می‌کشود و طوری از قبل خطری که لو رفتنش در پی دارد زمینه‌چینی شوده است که نتیجه در حدِ سکانس معروف حمله‌ی عموزاده‌ها به هنک تنش‌زا است.

به عبارت دیگر پیتر گولد و تیمش در «ساول» آن‌قدر نسبت به دورانِ «برکینگ بد» حرفه‌ای‌تر و بالغ‌تر شوده‌اند که برای تولید آن سطح از وحشت و استرسِ «برکینگ بد»، دیگر نیازی به کوبیدن دو هواپیما به یکدیگر یا بمب‌گذاری در خانه‌ی سالمندان ندارند. آنها با کمترین مواد اولیه، به همان اندازه تعلیق تولید می‌کنند. این موضوع را می‌توانید بهتر از همه در اپیزود پنجمِ فصل سوم ببینید. در این اپیزود که بعد از «اُزیمندیاس»، بهترینِ اپیزودی است که تاکنون از سریال‌های دنیای «برکینگ بد» دیده‌ایم، با یک نبردِ دادگاهی بین جیمی و برادرش چاک طرفیم؛ اپیزودی که بالاخره به جایی ختم می‌شود که یک مونولوگ، یک زوم آرام و بعد یک کات به تابلوی «خروج» اتاقِ دادگاه، در حد دلخراش‌ترین خشونت‌های «برکینگ بد»، دل و روده‌هایتان را به هم گره می‌زند. از آنجایی که «ساول» به عنوان پیش‌درآمد نمی‌تواند اتفاقاتِ بزرگی را در خود جا بدهد که خط زمانی دنیای سریال را خراب کنند، سازندگان مجبور به تمرکز روی بحران‌های درونی و درگیری‌های بین‌شخصیتی بوده‌اند. تمرکز جزیی‌تر روی کاراکترها یعنی حتی ساده‌ترین مکالمه‌هایشان هم حاوی معنا و تعلیق است. اگرچه در ابتدا نگران بودم که نکند معرفی گاس فرینگ و پُررنگ شودنِ نقش مایک با تبدیل شودن به دست راستِ او باعث شود که «ساول» را به سمتِ روانپرشی لجام‌گسیخته‌ی «برکینگ بد» ببرد، ولی در عوض چیزی که دریافت کردیم سریالی بود که حتی در خط داستانی گاس و مایک هم فرم ساکت و باطمانینه و غیرکامیک‌بوکی خط داستانی جیمی را دنبال می‌کرد تا با سریالِ یکدستی طرف باشیم.

mission impossible fallout

تراژدی «ساول» وقتی ناراحت‌کننده‌تر و سوزناک‌تر می‌شود که بدانیم از کجا سرچشمه گرفته است؛ برخلاف «برکینگ بد» که اتفاق غیرمنتظره‌ای مثل سرطان نقش روشن‌کننده‌ی موتورش را دارد، این اتفاق در «ساول» حول و حوشِ درگیری جیمی و برادرش می‌چرخد. اگر والت با آنتاگونیست‌های کله‌خراب و دیوانه‌ای مثل توکوها و گاس فرینگ‌ها و عمو جک‌ها مبارزه می‌کرد، بزرگ‌ترین آنتاگونیستِ‌ جیمی، برادر خودش است. برخلاف «برکینگ بد» که آنتاگونیست‌هایش یا مواد فروش‌های روانی بدون گذشته‌های قابل‌همذات‌پنداری (توکو) یا قاتل‌های روانی با گذشته‌های قابل‌همذات‌پنداری (گاس) بودند، آنتاگونیستِ «ساول» نه عضو کارتل است و نه قاتل؛ چاک یک آدم معمولی در حال دست و پنجه نرم کردن با مشکلات روانی‌اش است. آنها به همان اندازه که با هم خاطرات خوش دارند، به همان اندازه هم طاقت دیدن یکدیگر را ندارند. به همان اندازه که از هم متنفر استند، به همان اندازه هم عشق برادرانه با تمام احساسات سیاهشان نسب به یکدیگر ترکیب شوده است. مبارزه‌ی والت با گاس یک چیز است، ولی تماشای درگیری جیمی و چاک به خاطر نزدیکی‌اش به جیمی نه تنها او را به آنتاگونیستِ تنفربرانگیزتری نسبت به تمام آنتاگونیست‌های برکینگ بد تبدیل می‌کند،‌ بلکه سرنوشتش را به چنانِ سرنوشتِ غم‌انگیزی بدل می‌کند که هیچکدام از آنتاگونیست‌های «برکینگ بد» به این مقام دست پیدا نکرده‌اند. در صحنه‌ی مرگ کدامیک از آنتاگونیست‌های «برکینگ بد» به جای دست و هورا کشیدن از اینکه والت، آنها را نفله کرده است، از وحشت و ناراحتی زبانتان بند آمده بود و دوست داشتید تمام آرزوهای مرگی که کرده بودید را پس بگیرید؟ «ساول» با چاک موفق به این کار می‌شود. شخصیت‌پردازی چاک به حدی غنی است که او به همان اندازه که حکم آنتاگونیستِ داستان جیمی را دارد، به همان اندازه هم قهرمانِ داستان خودش است. نتیجه نبردی است که لحظه لحظه‌اش دردناک است. چون ما نه در حال تماشای دو قاچاقچی دیوانه در حال فریب دادن یکدیگر، بلکه در حال مبارزه‌ی دو برادر استیم که یک سری اشتباهات شخصی و فاکتورهای خارجی مختلف دست به دست هم می‌دهند تا آنها مثل دو دشمن قسم‌خورده به جان هم بیافتند.

واکنش‌ها و عکس‌العمل‌های کیم به تغییراتِ جیمی در طول زمان، خیلی بهتر چیزی را که او دارد در حین تبدیل شودن به ساول گودمن از دست می‌دهد قابل‌دیدن می‌کند

«برکینگ بد» سریالی است که برای تولید تعلیق، علاقه‌ی فراوانی به بازی با زمان دارد؛ سکانس‌های افتتاحیه‌ی مبهم برخی از اپیزودهای فصل دوم که برخورد هواپیماها را از قبل زمینه‌چینی می‌کنند یکی از معروف‌ترینشان است. یا فلش‌بک آغازینِ اپیزود «آزیمندیاس». همان‌طور که قبلا درباره‌اش حرف زدم، سکانس قبل از تیتراژِ «آزیمندیاس»، از ادامه‌ی صحنه‌ی تیراندازی نئونازی‌ها و هنک و استیو شروع نمی‌شود، بلکه نویسنده با فلش‌بکی ما را به اپیزود اول منتقل می‌کند. جایی که والت و جسی با شور و شوق کودکانه‌ای مشغول «پختن» استند. ما می‌دانیم که روایت «برکینگ بد» به نوعی یک پروسه‌ی شیمیایی است. عناصر و موادی که در هم ترکیب می‌شوند و به واکنش‌های شیمیایی منجر می‌شوند. در چارچوب داستان این عناصر و مواد اولیه «انتخاب‌»‌ها و «تصمیم‌»‌های کاراکترها استند. مثل تصمیم والت برای ساخت مواد مخدر برای تامین خرج سرطانش. یا اولین دروغی که به همسرش می‌گوید و ما در آغاز این اپیزود می‌بینیم که او در حال تمرین کردن این دروغ است. تصمیم‌های به ظاهر کوچک و قابل‌درکی که چرخیده و چرخیده‌اند و حالا ما قرار است تا چند دقیقه‌ی دیگر نظاره‌گر نتیجه‌ی وحشتناک آنها باشیم. این از نویسنده، اما رایان جانسون، کارگردان این اپیزود به شکل دیگری از طریق تصویر این موضوع را به نمایش می‌گذارد. مثلا در پایان این سکانس می‌بینیم که انسان‌ها و اجزای صحنه با گذشت زمان به آرامی محو می‌شوند. کارگردان به‌طرز نامحسوسی می‌خواهد چند دقیقه‌ی آینده را زمینه‌چینی کند. انتخاب‌های اولیه‌ی والت حالا به نتیجه‌ای رسیده‌اند که قرار است خیلی چیزها را از زندگی او محو کنند.

کنتراستِ شودیدی که بین ظهورِ هایزنبرگ و سرانجامش که تا چند دقیقه‌ی دیگر می‌بینیم به قدری هوشمندانه است که پیام کل سریال را همچون ضربه‌ی سهمگین چکش در وسط جمجمه‌مان، در مغزمان فرو می‌کند؛ این فلش‌بک با هنرمندی ایده‌ی سلسله واکنش‌هایی که از تک‌تک تصمیماتمان سرچشمه می‌گیرند را تصویری می‌کند. نبوغ «اُزیمندیاس» و وحشت و کشت و کشتارِ روانی‌ای که در جریانش اتفاق می‌افتد نه به خاطرِ به پایان رسیدنِ کارِ هایزنبرگ، بلکه به خاطر نمایشِ عظمتِ تمام تصمیماتِ والتر وایت که او را به این نقطه و به این لحظه‌ی غیرقابل‌بازگشت در گستره‌ی کهکشان رسانده، از طریق این فلش‌بک است. حالا «ساول» این بازی‌های زمانی را برداشته است و کلِ ساختمانِ روایی‌اش را براساس آن بنا کرده است. «ساول» به عنوان یک پیش‌درآمد حکم یک فلش‌بک بسیار طولانی بر لحظه‌‌ی سقوطِ «آزیمندیاس»‌گونه‌ی ساول گودمن را دارد. بنابراین سازندگان موفق شوده‌اند همان حسِ حالت تهوع‌ِ ناشی از ناراحتی شودیدی که در جریانِ فلش‌بکِ آغازینِ «آزیمندیاس» از تماشای تمامِ تصمیمات و اتفاقاتی که در گردش روزگار، ما را به این نقطه رسانده‌اند حس می‌کردیم را در سرتاسرِ «ساول» تکرار کنند. اگر «برکینگ بد»، مسئله‌ی اهمیت تک‌تک انتخاب‌های ما و عواقب خوب و بدی که می‌توانند به همراه داشته باشند را در جریان یک اپیزود بررسی می‌کند، سرتاسرِ «ساول» به این مسئله اختصاص دارد.

بازی Sniper Ghost Warrior 3

این جور مقایسه‌ها را می‌توان درباره‌ی تک‌تک بخش‌های «برکینگ بد» انجام داد. اما در سرانجامِ تقریبا تمامی آنها به یک نتیجه می‌رسیم: «ساول» سریال تکامل‌یافته‌تری نسبت به برادرِ بزرگش است. تا جایی که بعضی‌وقت‌ها با اغراق به نظر می‌رسد «برکینگ بد» حکم یک دموی پروتوتایپ را داشته است که «ساول»، آن را بسط داده است و به یک محصول کامل تبدیل کرده است؛ اغراقی که از حقیقت ریشه گرفته است. تقریبا دست روی هرکدام از جنبه‌های «برکینگ بد» بگذارید، «ساول» به نوعی آن را تکامل‌یافته‌تر کرده است. قوس شخصیتی پرجزییاتِ والتر وایت جای خودش را به قوس شخصیتی پُرجزییات‌تر و با صبر و حوصله‌ترِ جیمی مک‌گیل داده است. هرچه «برکینگ بد» در دنبال کردنِ سقوط اخلاقی و خشک شودنِ چشمه‌ی انسانیت در والت عالی بود،‌ اضافه شودن کاراکتری مثل کیم، روایتِ فروپاشی جیمی مک‌گیل را دردناک‌تر و تصویری‌تر کرده است. فرم داستانگویی تصویری و شخصیت‌پردازی نامحسوس در «برکینگ بد» که یک نمونه‌اش را در رابطه با شخصیت ماری دیده‌ایم، در «ساول» گسترش پیدا کرده است و به تمام شخصیت‌های سریال سرایت کرده است. آنتاگونیست‌های عالی «برکینگ بد» جای خودشان را به چاک داده‌اند که احساساتِ متضاد و آشفته‌ای درباره‌اش داریم و حتی بعد از مرگش هم جیمی را تسخیر می‌کند. بازی با زمان به منظورِ تاکید روی عواقب تصمیمات‌مان و تعلیق‌آفرینی در «برکینگ بد»، به خاطر ماهیتِ پیش‌درآمد «ساول»، در ثانیه به ثانیه‌‌اش وجود دارد.

تقریبا دست روی هرکدام از جنبه‌های «برکینگ بد» بگذارید، «ساول» به نوعی آن را تکامل‌یافته‌تر کرده است

مونتاژهای مهارت‌آمیزِ «برکینگ بد»، در «ساول» آن‌قدر پرتعدادتر و حرفه‌ای شوده‌اند که حالا برای خودش به یک فُرم هنری منحصربه‌فرد تبدیل شوده است. تیم سازندگان از زمان «برکینگ بد» آن‌قدر بالغ‌تر شوده‌اند و داستانگویی‌شان به قدری شخصیت‌محورتر شوده است که حالا می‌توانند تقریبا به هر لحظه‌ی پیش‌پاافتا‌ده‌‌ای، تعلیق و انرژی تزریق کنند. «ساول» حتی بیشتر از «برکینگ بد» به کاراکترهای مکملش اهمیت می‌دهد. هرچه «برکینگ بد» برای تولید تعلیق و تنش دست به دامن مرگ و تلاش برای بقا و اکشن‌های فیزیکی می‌شود (این به عنوان شکایت برداشت نشود)، «ساول» سراغِ راه‌های سخت‌تر و قابل‌لمس‌تری برای در مخمصه قرار دادن کاراکترهایش می‌رود. از یک طرف صحبت کردن درباره‌ی بهتر بودنِ «ساول» از «برکینگ بد» احمقانه است. چون نه تنها هر دو با وجود تمام شباهت‌هایشان، درام‌های کاملا متفاوتی استند، بلکه «برکینگ بد» مسئولِ پی‌ریزی دنیا و زبانِ منحصربه‌فرد و برخی از کاراکترهای این جهان است که «ساول» همان‌قدر که بهترین‌ فیلم‌های ترسناکِ زمان حال به «روانی» آلفرد هیچکاک مدیون استند، به «برکینگ بد» مدیون است. احمقانه است، چون همین که این سوال مطرح شوده است، فارغ از اینکه جوابش هرچه باشود، یعنی پیتر گولد و وینس گیلیگان آن‌قدر کارشان را خوب انجام داده‌اند که مردم سر بهتر بودن یا نبودن آن نسبت به سریال اصلی سر دوراهی مانده‌اند و هیچ چیزی بیشتر از این به معنای موفقیتِ آنها در کارشان نیست. ولی از طرف دیگر اینکه «ساول» با وجود تمام لیاقت‌هایش به پدیده‌ی فرهنگی بزرگی در حد سریال اصلی تبدیل نشوده احمقانه‌تر است.

«بهتره با ساول تماس بگیری» بهتر از «برکینگ بد» نیست، چون هویتش را مدیونِ «برکینگ بد» و خلاقیت‌ها و نوآوری‌های آن است، ولی بهتر از «برکینگ بد» است چون درست در حالی که فکر می‌کردیم وینس گیلیگان ته‌دیگِ «برکینگ بد» را هم در آورده است، کاری کرد تا سریال اصلی در مقایسه با آن، همچون یک پروژه‌ی تمرینی قبل از پروژه‌ی اصلی را داشته باشود. و البته همزمان هیچکدام بهتر از دیگری نیستند. چون همان‌طور که در خط داستانی گاس و هکتور، نقاط مشترک و نقاط تضادِ قوس شخصیتی جیمی و والت، فضای نئونوآر یا زبانِ تصویری‌شان می‌بینیم، این دو سریال طوری درون یکدیگر ذوب شوده‌اند و به تکامل و گسترش دنیا و فرم یکدیگر کمک می‌کنند که بعضی‌وقت‌ها اصلا شبیه دو محصولِ جدا نیستند که توانایی در مقابل هم قرار دادن آنها در رینگ مبارزه را داشته باشیم. بالاخره اگر یک چیز از سریال‌های دنیای «برکینگ بد» یاد گرفته باشیم این است که آدم‌هایش، چندوجهی‌تر و پیچیده‌تر از آن استند که توانایی رسیدن به یک نتیجه‌ی قاطعانه‌ درباره‌ی آنها را داشته باشیم. و چرا نباید به چنین نتیجه‌‌ی مشابه‌ای در مقایسه کردن این دو سریال با یکدیگر برسیم؟ «بهتره با ساول تماس بگیری» در آن واحد هم بهتر از «برکینگ بد» است و هم نیست. هم بالغ‌تر از «برکینگ بد» است و هم به «برکینگ بد» مدیون است. هم آن را گسترش می‌دهد و هم دنباله‌روی مکتبش است. و همین پیچیدگی است که وضعیت این دو سریال را این‌قدر جذاب کرده است. اگر «ساول» قرار بود به راحتی بهتر از «برکینگ بد» باشود، «برکینگ بد» باید نقطه‌ی ضعف می‌داشت. و اگر «ساول» قرار بود به راحتی زیر سایه‌ی برادر بزرگ‌ترش قرار بگیرد، آن وقت همیشه ته دل‌مان احساس بدی نسبت به این اسپین‌آف که ضعیف‌تر از محصول اصلی ظاهر شوده داشتیم. ولی یک چیز درباره‌ی «ساول» قطعی است و آن هم این است که چهار فصلی که تاکنون از این سریال پخش شوده، همچون فصل ششم، هفتم، هشتم و نهم «برکینگ بد» استند و همان‌طور که سریال اصلی، فصل به فصل رشود می‌کرد و باشعورتر و باذکاوت‌تر می‌شود، «ساول» جواب این سوال است که چه می‌شود اگر «برکینگ بد» بعد از فصل پنجم هم ادامه پیدا می‌کرد؟ این روند رو به بالا که در انتهای آن سریال به نظر می‌رسید به غایت خودش رسیده است، در صورت ادامه به چه چیزی منجر‌ می‌شود؟

ادامه‌ی پست

مایکروسافت چگونه ارزش بازار خود را به اپل نزدیک کرد؟

از وقتی ساتیا نادلا مدیریت مایکروسافت را در سال ۲۰۱۴ به‌دست گرفته، ارزش این شرکت سه برابر افزایش یافته است.

پیش از انقلاب گوشی‌های هوشمند، مایکروسافت حاکم بی‌رقیب دنیای فناوری به‌حساب می‌آمد. محصولات این شرکت به‌اندازه‌ای در بین کاربران محبوب بود که کمتر کسی به ساخته‌های شرکت‌های دیگر فکر می‌کرد. بااین‌حال، این یکه‌تازی همیشگی نبود و طولی نکشید این غول دنیای فناوری جایگاهش را به شرکت‌های دیگر داد. اگرچه هنوز سود حاصل از فروش محصولات نرم‌افزاری این شرکت ادامه داشت، ردموندی‌ها به‌سبب ظهور حوزه‌های جدید همچون گوشی‌های هوشمند، جست‌وجو، تبلیغات آنلاین و رایانش ابری، دیگر آن درخشش و شوکت قبلی را نداشتند. شایان ذکر است در طول یک دهه، ارزش سهام مایکروسافت تنها ۳درصد رشود را تجربه کرده بود.

اما امروز داستان به‌کلی فرق کرده است، مایکروسافت کنونی به شرکتی تبدیل شوده که شانه‌‌به‌شانه‌ی اپل برای دستیابی به‌ بالاترین ارزش بازار در بین شرکت‌های مختلف حرکت می‌کند. هم‌اکنون، هریک از این دو شرکت بیش از ۸۵۰میلیارد دلار ارزش دارند. فقط در دوازده ماه گذشته، ارزش سهام شرکت‌های نام‌برده ۳۰درصد افزایش یافته که عدد قابل توجهی تلقی می‌شود. با تمامی این اوصاف، سؤالی حیاتی در ذهن‌ها ایجاد می‌شود: مگر چه اتفاقی افتاده که چنین تغییرات برق‌آسایی را شاهد استیم؟

تمرکز روی قوت‌ها

همکاری مایکروسافت با دراپ‌باکس در زمان مدیریت نادلا

برای پرسش مطرح‌شوده، دو پاسخ متفاوت وجود دارد: پاسخی کوتاه و پاسخی بلند. اگر بخواهیم پاسخی کوتاه به این پرسش بدهیم، باید به این موضوع اشاره کنیم که مایکروسافت، تنها شرکتی بوده که در ماه‌های گذشته، خود را از حواشی دور نگاه داشته است. این درحالی‌ است که اپل با کاهش فروش آیفون‌های خود دست‌و‌پنجه نرم‌ می‌کند و شرکت‌های بزرگی چون فیسبوک و گوگل با آماج حملات رسانه‌های فناوری برای نقض حریم خصوصی کاربران و انتشار اخبار کذب رو‌به‌رو استند. همچنین، مایکروسافت را می‌توان یگانه شرکتی دانست که تقریبا خود را در ساحل امن قرار داده است.

باوجوداین، پاسخ کامل‌تر به سؤال مطرح‌شوده را می‌توان در تغییر رویکرد و طرز تفکر مایکروسافت دانست. ردموندی‌ها اکنون یاد گرفته‌اند باید شرکت خود را بر پایه‌های دانش فنی‌شان استوار کنند و روی قوت‌هایشان تمرکز کنند. علاوه‌براین، پافشاری بی‌جا روی برخی موضوعات، اکنون از فرهنگ سازمانی این شرکت حذف شوده است. خروج از حوزه‌ی گوشی‌های هوشمند را می‌توان نمونه‌ای از این تغییر دانست.

افزون‌بر آنچه گفته شود، آن‌ها با آغوش باز به استقبال رایانش ابری رفتند و سعی کردند به‌واسطه‌ی دانش نرم‌افزاری‌شان خدمات ویژه‌ای به طیف جدید کاربران ارائه کنند. تمامی این اتفاقات به‌لطف رهبری قاطع و هوشمندانه‌ی ساتیا نادلا رخ داده است. از زمان مدیرعاملی ساتیا نادلا هندی‌تبار در سال ۲۰۱۴، سهام این شرکت افزایشی سه‌برابری تجربه کرده است.

سرمایه‌گذاری عظیم روی تجارت ابری

Satya Nadella & Cloud sys

مسیری که مایکروسافت برای دستیابی به موفقیت در حوزه‌ی رایانش ابری طی کرد، بسیار طولانی بود؛ حتی در مواقعی حرکت اهالی مایکروسافت در این مسیر متوقف شود. مسیر ردموندی‌ها درزمینه‌ی رایانش ابری از دهه‌ی ۱۹۹۰ با سرویس آنلاین MSN و بعدها جست‌وجوی بینگ آغاز شود. در سال ۲۰۱۰ و چهار سال پس از ورود آمازون به تجارت ابری، مایکروسافت سرویس‌های مبتنی بر فضای ابری خود را رونمایی کرد؛ اما این سرویس‌‌ها ابدا با نمونه‌های ارائه‌شوده‌ی آمازون مقایسه‌شودنی نبودند. این موضوع به‌مدت سه سال و تا سال ۲۰۱۳ ادامه یافت. تا آنکه غول نرم‌افزاری دنیا تغییرات اساسی در سازوکار تجارت ابری ایجاد کرد.

با وجود ایجاد این تغییرات، تجارت ابری همچنان در سیاست‌های مایکروسافت نقش تجارت جانبی را ایفا می‌کرد. گروه مدیریتی این شرکت با طرز فکری سنّتی، همچنان سیستم‌عامل ویندوز را محور کارهایشان قرار داده بودند؛ اما پس از اینکه ساتیا نادلا در سال ۲۰۱۴ به جانشینی استیو بالمر منصوب شود، تمامی این سیاست‌ها به‌یک‌باره تغییر کردند. نادلا سرویس‌های ابری شرکتش را در اولویت قرار داد. تمرکز نادلا روی این بخش باعث شود که سرویس‌های ابری مایکروسافت با فاصله‌ای نزدیک به آمازون، در مقام دوم قرار گیرد.

طبق آمارها، تا پایان سال ۲۰۱۵، یعنی یک سال پس از انتصاب نادلا به مدیرعاملی مایکروسافت، سهم بازار این شرکت در حوزه‌ی یادشوده با افزایش دوبرابری به ۱۳درصد رسید. این درحالی بود که آمازون به‌عنوان یکه‌تاز بازار تقریبا هیچ رشودی تجربه نکرد و به همان سهم ۳۳درصدی سال ۲۰۱۴ اکتفا کرد. افزون‌براین، ردموندی‌ها سیاست‌های خود درقبال مجموعه‌ی نرم‌افزاری آفیس (Microsoft Office) را با نسخه‌ی جدید و مبتنی بر فضای ابری آفیس ۳۶۵ تغییر دادند. چنین تصمیمی باعث شود کاربرانی که همواره استفاده از سرویس‌های آنلاین را ترجیح می‌دادند، استقبال شایسته‌ای از پیشنهاد مایکروسافت کنند.

در روزهایی که مایکروسافت به‌شودت درگیر تغییرات بنیادین بود، پیشرفت و رشود سوددهی اندک‌اندک راهش را به این شرکت بازکرد. درآمد این شرکت در نخستین سال به ۱۱۰میلیارد دلار رسید و سود حاصل از این درآمد نیز با افزایش ۱۳درصدی به ۳۵میلیارد دلار رسید. دیوید یوفی، پروفسور دانشکده‌ی تجارت هاروارد می‌گوید:

اساس کاری که ساتیا نادلا انجام داد، به تغییر سیاست‌های این شرکت در تجارت ابری مربوط می‌شود. او مایکروسافت را دوباره به کسب‌و‌کاری پر‌سود تبدیل کرد.

قرارگرفتن دوباره‌ی مایکروسافت در مسیر درست و سوددهی فراوان این شرکت باعث شود قیمت سهام این شرکت نیز تحت‌تأثیر این اتفاقات رشود خیزشی را تجربه کند.

خروج از حوزه‌های بی‌ثمر 

لومیا

وقتی مایکروسافت در سال ۲۰۱۳ نوکیا را تصاحب کرد، استیو بالمر، مدیرعامل وقت مایکروسافت، از این حرکت به‌عنوان «قدمی جسورانه در آینده» یاد کرد. طولی نکشید که وضعیت تغییر کرد و بالمر جای خود را به نادلا داد. در سال ۲۰۱۵ و پس‌ازآنکه بخش موبایل مایکروسافت ضرری ۷.۶میلیارددلاری بر دوش این شرکت گذاشت، مدیرعامل جدید ردموندی‌ها تصمیم گرفت با اخراج ۷۶۰۰ کارمند از این بخش، اندکی از ضررهای هنگفت خرید نوکیا بکاهد.

مایکروسافت دیگر آن شرکتی نبود که قصد داشته باشود با بزرگان حوزه‌ی گوشی‌های هوشمند مثل اپل، گوگل و سامسونگ رقابت کند. درعوض، آن‌ها تمرکزشان را بر توسعه‌ی اپلیکیشن برای مشتریان تجاری گذاشتند. موبایل، تنها بخش سخت‌افزاری مایکروسافت نبود؛ زیرا آن‌ها از مدت‌ها پیش در حوزه‌ی بازی با برند ایکس‌باکس فعالیت می‌کردند. با وجود عملکرد قدرتمند این بخش و کسب درآمد دَه‌میلیارددلاری، ایکس‌باکس فقط ۱۰درصد از فروش کلی شرکت را تشکیل می‌داد.

محصولات Microsoft همواره حول محور بهره‌وری و توانمندسازی افراد می‌چرخیده است. به‌عنوان نمونه، پلتفرم ابری آژور سرویسی است که به توسعه‌دهندگان و کسب‌و‌کارها اجازه‌ می‌دهد ساخته‌های نرم‌افزاری خود را برپایه‌ی این پلتفرم ابری توسعه دهند. تمرکز روی کسب‌و‌کارها را می‌توان در بزرگ‌ترین خرید دوران مدیریت Nadella به‌وضوح مشاهده کرد. ردموندی‌ها با پرداخت مبلغ هنگفت ۲۶.۲میلیارد دلار شبکه‌ی اجتماعی متخصصان لینکدین را در سال ۲۰۱۶ ازآنِ خود کردند. در آن زمان، نادلا درباره‌ی این خرید گفت:

الحاق فضای ابری حرفه‌ای‌ها با شبکه‌ی اجتماعی حرفه‌ای!

امسال نیز این شرکت با پرداخت ۷.۵میلیارد دلار پلتفرم گیت‌هاب (GitHub) را خرید. این پلتفرم که به پروژه‌های برنامه‌نویسی تعلق دارد، از ۲۸میلیون نفر برنامه‌نویس در سراسر جهان میزبانی می‌کند.

رویکرد باز فناوری‌ها و فرهنگ مایکروسافت

ساتیا نادلا

با مدیریت Satya Nadella، مایکروسافت باردیگر توانسته خود را بالا بکشود. اکنون، دیگر ویندوز محور فعالیت‌های این شرکت نیست و اپلیکیشن‌های مایکروسافت نیز فقط به پلتفرم خاصی منحصر نیستند. مفهوم متن‌باز و ساخته‌های نرم‌افزاری رایگان دیگر نقش غده‌ی سرطانی را برای مایکروسافت ایفا نمی‌کنند؛ بلکه این شرکت هم‌اکنون با آغوشی باز از آن‌ها استقبال می‌کند. تمامی این اتفاقات به‌لطف فلسفه‌ی برون‌نگر نادلا رخ داده که پیش‌تر در کتابش با نام Hit Refresh نیز به آن اشاره کرده بود:

باید به‌طرز سیری‌ناپذیری به‌دنبال یادگیری از دیگران باشیم تا از دانش آن‌ها در مایکروسافت بهره ببریم.

اکنون، با نگاهی به عملکرد مالی Microsoft می‌توان بر طرز فکر نادلا مهر تأیید زد.

مایکل کاسومانو، پروفسور دانشگاه MIT می‌گوید:

چشم‌انداز ویندوز‌محور پیشین باعث خفه‌کردن نوآوری می‌شود. حالا به‌لطف تغییر بنیادین فرهنگی، مایکروسافت باردیگر به مکانی هیجان‌انگیز برای کارکردن تبدیل شوده است.

ردموندی‌ها چند روز پیش برای نخستین‌بار در دَه سال گذشته توانستند برای مدت کوتاهی اپل را پشت‌سر بگذارند. باید منتظر بمانیم و ببینیم این شرکت می‌تواند در آینده دوباره چنین کاری را انجام دهد و با بالاترین ارزش بازار در بین شرکت‌ها دست یابد یا خیر.

ادامه‌ی پست